تبليغاتX
مهدیس
   مامانم امشب (پنج شنبه ساعت ۹) میره ایران .دیروز وقتی پست قبلی رو مینوشتم اصلا

  فکر نمیکردم این اتفاق بیافته.

  دیروز خبر رسید که دائی کوچیکم که خیلی جوون بود فوت کرده ومامانم با هزار بدبختی

  بلیطشو عوض کرد که به مراسم برسه.

 خیلی داغونم دو تا مرگ غیرمنتظره با این فاصله کم با این غربت ودوری ... شرایطم جوریه

 که نمیتونم برم ایران و این بیشتر از همه آزارم میده.خیلی خستم هنوز تو شوکم باورم

  نمیشه ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1384ساعت 11:59 توسط مهدیس |

سلام به همه دوستای گلم

ممنون از همه عزیزانی که تو این مدت به من لطف کردند مخصوصا ساناز عزیز دوست مهربونم.

با کامنت تک تک شما احساس تنهایی وغم از دست دادن عزیزم رو آسون تر تحمل کردم.

خیلی زودتر می خواستم آپ کنم واز شما دوستای عزیزم تشکر کنم ولی چون ناهید عزیزم (مامانم)

یکشنبه داره میره ایران میخوام از لحظه لحظه های بودنش استفاده کنم.

 اینم به قول ملینا جون یه نیمچه آپ بود که بگم دوستتون دارم وزود برمیگردم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1384ساعت 11:20 توسط مهدیس |

 

هفت روز گذشت و من هنوز توی این حس گنگ و مبهم دست و پا میزنم و به جایی نرسیدم جز اینکه

نباید اجازه بدم که توی این حس غرق بشم.

هفته پیش وقتی داشتم پست قبلی رو می نوشتم تلفن زنگ زد تو اون ساعت فقط منتظر تلفن بهروز

بودم با شوق گوشی رو برداشتم ولی صدا صدای هق هق گریه مهروش بود که میگفت :

مهدیس مهرسیما رفت ....

اولش شوک و بهت وسکوت وچند لحظه خودداری واسه اینکه ناهید متوجه نشه ولی نتونستم گوشی

از دستم افتاد.

همش میگفتم نه باورم نمیشه نه نه نه ....

۸ ماه پیش بود که به اصرار مهرسیما رفتم آلمان پیشش درگیر کارهای تزم بودم و قرار نبود به این زودی

برم ولی مهرسیما بد جوری گیر داده بود هر بهونه ای که آوردم رو حل کرد که جای حرفی برام نمونه.

خودش می دونست زیاد وقت نداریم واسه با هم بودن که این همه اصرار میکرد ولی به کسی نگفت.

۳ ماه با هم بودیم چه روزایی بود همش مثل فیلم جلوی چشمامه....

....

اون شب شب غریبی بود نمی دونستیم باید چیکار کنیم لعنت به این دوری و فاصله....

تو این مواقع آدم نیاز داره کنار همدرداش باشه ولی ما چاره ای جز تلفن نداشتیم تلفن هایی که

مکالمه ای توش نبود ....

تنها شانس ما این بود که مهرو اینجا بود و فردا که خبرو شنید اومد اینجا و سه تایی کنار هم بودیم.

....

وقتی کسی از بین ما میره یه عده میگن وای چه حیف زود بود ...یا بیچاره خانوادش...وعده ای حس

میکنن جایی تو زندگیشون واسه همیشه خالی شد.

ولی همه کسایی که مهر سیما رو میشناختن بعد رفتنش همین حس رو کردند.

....

از همون روز در گیر این حس مبهم و گنگ شدم که هیچ اسم وتعریفی واسش تو پیشینه ذهنیم

ندارم و چه جوری میشه وقتی نمیدونی دچار چه حسی شدی عکس العمل و واکنشی واسه اون

حس داشته باشی.

توی این حس شنا میکنم دست وپا میزنم ولی باید مراقب باشم که غرق نشم.

اول فکر میکردم نباید تنها بمونم ولی همون روز اول که رفتم بیرون دیدم نه این نسخه خوبی نبود که

واسه خودم پیچیدم پازل روحیم بهم ریخته بود وباید تنها وآروم مرتبش میکردم.

تو این یه هفته که خوشبختانه ۳ روز تعطیلات داشتم سرگرم بازی با این پازل روح وحسم بودم اول فکر

میکردم با رفتن مهرسیما تکه ای از این پازل گم شده واگر حتی بتونم مرتبش کنم کامل نمیشه.

ولی یادم رفته بود اونیکه رفته مهرسیما بوده ونه هر کسی ! حضور مهرسیما انقدر پر رنگ وسیال وپویا

بوده که با رفتنش هم کم رنگ نشده .

مهرسیما قبل رفتن چیزایی برام گذاشته که نه تنها تکه ای از این پازل گم نشده بلکه وقتی پازل رو

ساختم تکه های یدکی زیادی رو پیدا کردم که مهرسیما به من هدیه داده و باز هم یه درس جدید از

مهرسیما حتی بعد رفتنش :

میشه بعد از اینکه واسه همیشه میری فقط یک خاطره ویاد نباشی بلکه یک حضور سیال

و قوی که در نبودت هم به اونایی که دوستت دارن ودوستشون دارن ببخشی وببخشی....

+ نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1384ساعت 23:26 توسط مهدیس |