امشب رفتیم کنسرت شهرام وحافظ ناظری جاتون خالی حسابی لذت بردیم .
مخصوصا قسمت اول برنامشون خیلی عالی بود .
بماند که چقدر سوژه خنده و فیلم پیش اومدطبق معمول هر وقتی که یه برنامه ای میشه و ایرونیا
یه جا جمع میشند از این موارد زیاد پیش میاد .مثلا کسایی که واسه یه مکالمه کوچولو وساده
فارسی کم میارند واوم اوم میکنند
امون از این...امشب یه دونه از این نمونه گیر ما افتاد و جاتون
خالی حسابی استفاده کردیم.
بعد از تموم شدن کنسرت پدر و پسر (ناظری) اومدن که از نزدیک با مردم باشن و عکس و امضا و...
ملت هم که شهرام ناظری ول کرده بودند و ولکن پسرش نبودند
در همین مابین و شلوغی که ما
منتظر بودیم که همه جمع بشیم بریم خونه صدای یه خانومی از پشت میومد که با دوستش صحبت
می کرد :(وای جای قاسم خالی آخه خیلی شجریان رو دوست داره
الان بود باهاش عکس میگرفت.)
و صدای خنده ریز و یواشکی ما
.اینم از دوست داران فرهنگ وموسیقی سنتی ایرانی
.
برداشت
.وای
چی میشد الان منم خونه مامانی بودم
.
اون بدجنس هم تا میتونست به من پز داد
ولی بعدش حس برادرانش گل کرد و حسابی جامو خالی
کرد ویاد پارسال این موقع کردیم که رفته بودم پیشش .
فرشید امسال بعد ۱۱سال رفت ایران اونم تو شرایط خیلی ناجور واسه فوت داییم , حالا امیدوارم این بار
بهش حسابی خوش بگذره که جبران روزای تلخ اون دفعه(سه چهار ماه پیش) بشه.
مامانی
هم حسابی روحیه اش عوض میشه
نوه ای که بیش از همه دوست داره بعد مدتها رفته
پیشش و میخواد مدت نه چندان کوتاهی کنارش باشه
.
میتونم الان تصور کنم اونجا چه جوی برقراره .امروز همه خونه مامانی جمع میشند و چقدر جای خالی
دایی حس میشه .
اصلا خوابم نمیبره همش دستم میره سمت تلفن میخوام حداقل این جوری باهاشون همراه باشم.
وقتی این احساس دلتنگی میاد سراغم یاد فرشید میافتم که تو اون سن کم واسه شرایط اون زمان
جنگ, زندگی مستقل توی غربت روتجربه کرد وحالا من با اینکه شرایطم از اون خیلی بهتره این همه
دلتنگم والان میفهمم اون چه روزای سختی رو گذرونده.
...
دوستت دارم فرشید خیلی خیلی دلم برات تنگه این روزا همش به یاد پارسالم که دقیقا این
زمان چه روزای قشنگی رو با هم گذروندیم.
....
وقتی که دلم میگیره به غایت غمگینم.
مرتب به خودم نهیب میزنم که باید خودتو از این حس خارج کنی از لحظه لذت ببری ووقتی مشکلی وجود
داره که خارج از عهده توست و زمان میخواد پس روش زوم نکن بهش فکر نکن.
وشدیدا به خودم سخت گرفتم فکر میکنم دلیل این نوسان جنون آمیز هم همین سختگیری باشه .
باید خودمو واسه مدتی رها کنم بذارم روحم اون جورکه میخواد خودشو بروز بده ضعیف بودن خیلی بهتر
ازاینه که ادای آدمای قوی رو درآورد.
من خستم خیلی خسته شاید یه تغییر کوچولو شاید ...چه میدونم ...بتونه منو از این حالت خارج کنه.
نمیدونم....
گذاشته بودند و تبریک گفته بودند ممنونم
.
امسال جریان تولدم شده بود سریال منم که خیلی بدم میومد
حسابی جاتون خالی
.
هفته قبل از تولدم طبق معمول شبای شنبه با بچه ها رفته بودیم بیرون( همون شبی که تو چند تا
پست قبلی عکساشو گذاشته بودم.)وقتی بر گشتم مهمون داشتیم بابا گفت :اون بسته( که آورده -
بودند و ما نبودیم) رو رفتم تحویل گرفتم تو اتاقته.گفتم از طرف کیه گفت خودت ببین
منم تا دیدم
بسته از انگلیسه دوزاریم افتاد که کار امیده
بد جنس با چه ترفندی آدرسمو گرفته بود
.
سلام
خواهرم عزیزم مهدیس امیدوارم که درتمام مراحل زندگی موفق و پیروز باشی.
آغاز بیست و هفتمین(
حتما باید بگی چندمین بهار) بهار زندگی رو بهت تبریک میگم.
موفق وپیروز باشی.
امید
بعد ازاون شب شادی که با بچه ها داشتیم این تبریک پیشاپیش شادیمو تکمیل کرد و نمیتونستم
چه طور صبر کنم تا ساعتی که بشه بهش زنگ بزنم وتشکر کنم
وبعدش دعوا که چرا زحمت -
کشیده
.
...
چند تا از دوستای کلاسم مدتی بود گیر داده بودند که یه روز بریم رستوران ایرونی چون تا حالا غذای
ایرونی رو امتحان نکرده بودند و گفتند بهترین زمان روز تولدته و از اون جایی که یکی شون نمی تونست
روز جمعه بیاد قرار شد چهارشنبه بعد کلاس بریم چلو کباب خورون.
به پگاه هم زنگ زده بودم که بیاد .مشغول شده بودیم که نیلو فر و مهربد زنگ زدند و اونا هم اومدن و
یه میز اضافه کردیم وجمعمون جمع شد .
قسمت بامزه جریان, قیافه دوستام موقع تست غذا ها بود اول منو رو نگاه کردند و بعد گفتند ما که
نمیدونیم اینا چیند خودتون (من وپگاه)سفارش بدید نون و پنیر سبزی و کشک بادمجون وچیزی که
از همه چی بیشتر خوششون اومد ته دیگ بود که روش خورش قیمه ریخته بودند
.(عکس در ادامه)
وقتی غذا رو آوردند چشاشون گرد شده بود
ویه جیغ خفیف کشیدند و اولین سوالشون این بود که
شما همیشه این همه غذا می خورید؟![]()
magei خیلی دوست داشت کاملا به سبک سنتی غذا رو بخوره ما هم نامردی نکردیم و کارایی که
خودمون هم نمیکنیم رو بهش گفتیم خیلی بامزه پلو رو با گوجه و سماق قاطی می کرد و یه تیکه
کباب میذاشت و بعد یکم سبزی خوردن یا پیاز
.(عکس در ادامه)
هنوز یک سوم غذاشو نخورده بود که گفت دیگه نمیتونه ادامه بده و دستشو گذاشته بود رو دلش و
میگفت ولی دوست دارم تا آخرش بخورم
,قرار شد ببره تا رومیتش هم تست کنه.
بهش گفتم دسر میخوری ؟میگه بذار یکم فکر کنم ببینم میتونم یا نه ؟
کلی براش توضیح دادیم و
قرار شد زولبیا وبامیه بخوره
.تصور کنید بعد از خوردن زولبیا میگه شما غذاهای این جوری دوست دارید
اینم شبیه ته دیگه
............
شب برگشتم خونه بازم همون مهمون خوش قدمه اونجا بود .رفتم که لباسمو عوض کنم وای دیدم رو
تختم دو تا بسته است یکی از طرف ناهید
ویکی از طرف بهروز
.
بیست ونهمین شب از مهر ماه همیشه برای من مهتابش رویایی تر وعاشقانه تراز
دیگر شب هاست.
..............................................مهدیس جان تولدت مبارک.
بهروز
....
جمعه شب (بالاخره تولد واقعیم)هم سه تفنگدار
با هم رفتیم تولد بازی و کلی بچه ها شرمندمون
کردند نمیدونم قضیه چی بود هر دوشب تو هر کدوم از رستوران ها تولد چند نفر دیگه هم بود و هر چند
دقیقه یک بار صدای ملت میرفت بالاو.... happy birth day و من کلمو می آوردم بالا و خیت میشدم و هر
کیکی که می آوردند من جو گیر میشدم و بعدش ضایع.
تازه بعد از آوردن کیک طرف میگه این جوری
نمیشه باید آی دی هاتونو رو چک کنم چرا امشب همه تولد دارند؟(
بی مزه.)
و خلاصه که شنبه هم یلدا جون یه سوپرایز پارتی ترتیب داده بودندو این جوری بود که به تصورم سریال به
پایان رسید.![]()
تا اینکه روز دوشنبه از کلاس که بر میگشتم خیلی خسته و پکر بودم ولی تا میل باکسو باز کردم
حسابی غافل گیر شدم دیدم یه بسته ازدرنا دارم
(که البته روز تولدم با پست قشنگش بینهایت
خوشحالم کرده بود.
)
تقدیم به مهدیس گلم
هر چند میدونم که کمی دیر به دستت میرسه اما فقط بهانه ای هست برای اینکه بگم
دوستت دارم وهمیشه وهمیشه به یادتم.
(از خط خودت بخند (از اونا که زبون در میاره
))
تولدت مبارک
همیشه سبز و بهاری باشی ومثل پاییز پر از رنگهای شادوپر انرژی.
درنا
پیوست:
عکسها در قسمت ادامه مطلب![]()
دوستانی که برای دیدن عکس سوال کرده بودند کنار (نوشته شده در دوشنبه ۹ آبان...)یه
مربع کوچیک آبی رنگ هست که با کلیک کردن روی اون میتونید عکسها رو ببینید.
.
الان توی یکی از شعبه های star bucks نشستم بیرون بارون قشنگی میاد عجیب هوس کردم بدون چتر
زیر بارون قدم بزنم نمیدونم چرا این هوسها همیشه وقتی مریضی وسرما خوردی بیشتر به سراغت میاد.
قبل از اینکه بیام و coffee بگیرم همین جوری زیر بارون قدم میزدم ولی بد جوری لرز کردم و از خر شیطون
پیاده شدم واومدم اینجا چون اصلا حسش نیست برم خونه .
بارون قشنگیه دیدنش از اینجا هم لذت بخشه حالا که نمیشه زیر بارون قدم زد نگاش که میشه کرد
مگه نه؟؟؟
پراکنده گویی:
-هوا انقدر سرده یا من سردمه؟؟؟
-عجیب جای گلهان خالیه....
-بد جوری دوست داشتم وقتی میرم خونه, ناهید(مامانم) منتظرم باشه.
-چی میشد مثل اون وقتا الان بهروز زنگ میزد که بیاد دنبالم بریم بیرون.
-وای چقدر هوس اتاقمو کردم.
-چقدر دوست داشتم با بارنی بازی میکردم و خودشو واسم لوس میکرد.
-چی میشد چشمامو می بستم وباز میکردم میدیدم که ایرانم توی خونه مامانی(مامان مامانم)
و تو آغوش مهربونش خوابیدم. چی میشد؟؟هوم ؟؟؟چی میشد؟؟؟مامانی تو رو خدا منتظرم
بمون تو رو خدا.
نکنه تو هم مثل دایی بی انصاف باشی ومنو تو حسرت دیدنت بذاری.
-دایی خیلی بی انصافی خیلی , نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بی انصاف ....
..............................................................................................................................
هوس قدم زدن تو بارون به لرز و سرما خوردگی غلبه کرد رفتم تا اون جایی که میشه راه برم شاید بارون
این هوس ها و حس رو بشوره ....