بودم حالاامسال اون ایرانه و مطمئنا شب تولد ویلدای خوبی داشته.
منم تا حالا که بهم خوش گذشته همین حالا هم داشتم با بهروز
صحبت میکردم کله صبح
بیدار شده بود که دوتایی فال حافظ بگیریم
.
میرم بقیش و فال حافظ رو بعدا مینویسم تا ۲ و۳ ساعت دیگه.
به قول سنجد برمیگردم هین
.
ادامه:
به دلیلی که دیروز گفتم حسابی شهر بهم ریخته و افتضاحه .از صبح با پگاه در تماس بودیم
و برنامه شب رو میریختیم ولی همش یه پای قضیه میلنگید چون بعد از اینکه ساعت کاری
تموم میشد باحساب علافی راه حالی واسه مهمونی رفتن و غیره نمیموند خلاصه تصمیم
گرفتیم دوتایی شب یلدا رو به سبک خنده برگزار کنیم اول قرار بود بریم یه جایی و یه چیزی
بخوریم بعدش مراسم انارو آجیل و هندونه خورون بمونه هر کی بره خونه واسه خودش اجرا
کنه.بنده امروز مثلا عاقل شدم و پیاده نرفتم ولی چشمتون روز بد نبینه من ساعت ۴ اومدم
بیرون وساعت ۵:۲۰ رسیدم سر قرارم .فکر کن پگاه از نیوجرسی ۳۵ دقیقه ای رسیده بود.
وقتی رسیدم پگاه گفت دیدم تو دیر میرسی رفتم فروشگاه ایرونی واست گل پر بخرم امشب
با انار بخوری
دیدم زولبیا بامیه تازه براش اومده خریدم .خوردیم وای معرکه بود عین مال ایران
من دیگه بعدش همه چی یادم رفت گفتم منم از این زولبیا بامیه ها میخوام بریم بخریم پگاه هم
که فکر نمی کرده به این خوبی باشه کم خریده بود گفت بزن بریم منم دوباره بخرم.
تو این سرما واسه شکم پیاده راه افتادیم سمت بامیه
تو راه پگاه گفت انگار مدریت فروشگاه
عوض شده .آقاهه خیلی نازه.
اینو بگم که صاحب قبلی مغازه یه آقای میانسال مودب و باکلاس بود .
رفتیم دیدم یه آقای پیر ناز با کلاهی که سالهاست منقرض شده نشسته و تا مارودید کلی تحویل
و... یه آن حس کردم تو بقالی های ایرانم که البته تو ایرانم کمیابه.
یه پسر قد بلند اونجا کار میکرد که به سختی فارسی حرف میزدو این آقا پیره هی بهش میگفت :
پسر این کارو بکن ! پسر
بدو بیا بیین خانوما چی میخوان! پسر.......
چشام ۴ تا شده بود مثل اینکه آقاهرو از تو بقالیش تو بازار تهران منتقل کرده بودن اینجا.![]()
جالب اینجا بود که پسره با اون لهجش به آقاهه میگفت :اوستا![]()
موقع حساب کردن خیلی با مزه قیمتا رو ذهنی رند میکرد و کلی فیلم بود
.
کلی کیفیدیم و الکی با اینکه خونه آجیل داشتیم ازش تخمه و پسته و بادوم خریدیم و قراره
بعد از این تند تند بریم بقالی آقا نازه
.
بعدشم رفتیم توی منهتن مال و نشستیم به آجیل خوردن و شب یلدا در وکردن جاتون خالی .
یهو یه خانومی اومد گفت شما ایرونید ؟گفتیم آره گفت :ما از آلمان واسه تعطیلات اومدیم
من مشغول خرید بودم شوهرم اینجا نشسته بود اومدم گفت اینا ایرونین برو باهاشون صحبت
کن .(شوهرش آلمانی بود)واونا یادشون به شب یلدا نبود ولی با دیدن بساط ما اونا هم دستی
بر آتش گرفتند و ما هم صوابی کردیم
.
خوب برم ادامه مراسمو انجام بدم انارا ناراحت میشن
.


شب یلدا در جوار![]()
نبودتا امروز سه شنبه که اعتصاب شر وع شد و مکافات شروع شد واقعا اینجا اگه MTA کار نکنه
شهر فلج میشه روزی حدود پنج میلیون نفر به این وسیله جابجا میشه .
خوشبختانه من خبر داشتم که اگه این وضعیت پیش بیاد کلاسم کنسل میشه و جای شکرش
باقی بود چون مسافت خونه تا کلاس رو نمیشه پیاده رفت و با ماشینم که راه نیم ساعته رو باید
یه ۲ ساعتی روش حساب کنی با این وضعیت و از طرفی هر ماشین هم باید ۴ سرنشین داشته
باشه .این از کلاس ولی باید امروز میرفتم سر کار که خوشبختانه سایتی که امروز کار داشتیم
زیاد دور نبود .
همه اینا رو گفتم که از خل بازیم بگم .امروز گفتم خوبه حالا که کلاس ندارم و نمیشه هم رفت
بیرون بهتره بمونم خونه ودختر خوبی بشم و کارای عقب افتادمو بکنم
.
ساعت ۴ کارم تموم شد محل کارم تا خونه نهایتا یه ربع فاصله داشت ولی از اون جایی که وقتی
آدم فکر کنه محدوده و نمیتونه کاری بکنه بدتر حریص میشه به جای خونه تصمیم گرفتم برم
آفیس بابا تابا هم برگردیم خونه
حالا داشته باشید که بابام صبح یه ۲ ساعتی تو راه بوده منم
دیدم اگه بخوام با تاکسی برم که علافیه و خلاصه جوگیر شدم و تصمیم گرفتم پیاده برم
آخه
یکی نبود بگه دختر چه کار واجبیه که تو این سرما احساس پیاده روی خفت کرده چشمتون روز بد
نبینه من ساعت ۶ رسیدم پیش باباو با دماغ قرمز و لپای گل انداخته از سرما موجبات خنده بابا
رو فراهم کردم
.
نتیجه گیری اخلاقی:
ـ مهدیس واسه فرار از کار خونه حاضره دو ساعت تو سرما خیابون گز کنه
.
ـ تو حالت نرمال شاید آدم یکی دو روزم خونه بمونه ولی وقتی یه محدودیتی مطرح میشه تحت
هر شرایطی آدم میزنه بیرون.
_از خونه تا کلاس مسافت زیادیه و نمیشه پیاده رفت ولی فاصله بیشتر از اونو میشه بی دلیل
پیاده گز کرد
.
شیشه های پنجره به امید رهایی پرواز میکنه ولی چیزی که عایدش میشه بال شکستشه
و امیدش که با هر باری که به شیشه برخورد میکنه کمتر و کمتر میشه و دست آخر نا امید
زخمی دلشکسته پخش زمین میشه.
خیلی دردآوره دیدن ناامیدی پرنده ای که ناامید نبود تلاش میکرد ولی حتی راههای روشن هم
واسش بسته بود.....
من حال اون پرنده رو خوب می فهمم.
حسابی جا خوردم وقتی فهمیدم با چه شرکتی طرفم
ومن چقدر دست کم گرفته بودمشون
حالا
شاید یه روزی جریانشو تعریف کردم .
ولی در کل خوب بود و باید منتظر جواب باشم .
امروز از یه شرکت دیگه خبری رسید و قراره به عنوان interior disigner مشغول به کار بشم ولی من
بیشتر منتظر جواب اون شرکتم ولی به طور موقت کارم از دوشنبه شروع میشه .
رشته اصلی من این نیست ولی بهش علاقه دارم وزیادم به رشته خودم بی ربط نیست و تجربه کاری
تو این موردوتو ایران داشتم ولی محدود . امیدوارم بتونم خوب از پسش بربیام
.
هر روز یه مهمونی و وواسه هر کدوم حداقل۲ ساعت راه رفت و ۲ساعت برگشت وحالا ترافیک و .. اینا
بماند.
همیشه این جوریه همه مهمونیا پشت سر هم میشه جوری که آخرش از هر چی مهمونیه حالت بد
میشه
اون وقت یه ماه یا بیشتر هیچ خبری نیست و باید مگس بپرونی.
خلاصه منظور از این غر زدن ها اینه که از الان عزای فردا رو گرفتم که بد جوری تنبل شدم وحسابی
شیطون قلقلکم میده فردا خواب بمونم
.
پیوست:۰۸/۰۹/۱۳۸۴
امروز یه interview دارم که خیلی مهم و حساسه .لطفا برام دعا کنید.![]()
حسمه همین وبس.
امروز پسر یکی از دوستای کلیمیمون سیزده سالش میشد وبه سن تکلیف میرسید وبه قوی اینا
Bar Mitzvah ویه جشن مفصل واسش گرفته بودند من شنیده بودم که این جشن واسه جوییش ها
خیلی مهمه و به مفصلی یه عروسی برگزار میشه ولی بار اولم بود که میرفتم .
وقتی وارد کنیسا شدم یه لحظه تمیزی ومرتب بودنشو با مسجدهای خودمون مقایسه کردم
و....
.
از ۹ صبح تا ۱۲ مراسم مذهبیشون ادامه داشت من که حسابی کلافه شده بودم
با اینکه ۱۱ رسیده
بودم . حسابی واسه جردن (پسر دوستمون) دلم می سوخت که بچه چند ساعته واستاده وکارای
مذهبی و...همش فکر میکردم وای این الان انقدر خسته میشه که تو دلش میگه غلط کردم که ۱۳ ساله
شدم
.
بعد از ۱۲ رفتیم واسه جشن و صرف غذا فقط خدا میدونه از ساعت ۱۲ تا ۵ چقدر برنامه های جالب و
متنوع وشادی که محورش بچه ها بودند تدارک دیده بودند که مطمئنم خستگی جردن همون نیم ساعت
اول فراموش شد و این روز به عنوان یه روز خاص و ویژه تو ذهنش ثبت شد.
حالا همتون یادآوری کنید جشن تکلیف های خودمون که
هیچی نگم بهتره نمیدونم ما چرا تو هر
مراسمی که یه جوری مذهبی باشه( حتی جشن )باید گریه و نوحه وذکر مصیبت داشته باشیم .
چرا رقص وپایکوبی تو مراسم های شاد مذهبی ما یه اصل ممنوعست
؟
اون وقت همش به این فکر میکنیم چرا با وجود دولتی که تو مدرسه ها اسلام رو محور تدریس دینی
قرار میده بچه ها (وجوونا و ...
)هیچی از دینشون نمیدونندونمی خوان که بدونند.
نمونه اش خود من که اصلا فکر نمی کردم اینقدر پرت باشم واسه توضیح وجواب منطقی به سوال های
دوستای دیگم که یا مذهبشون با من متفاوته ویا مذهبی ندارند , حسابی وا میمونم.
این جوییش ها تو هر قشر (مذهبی یا نه) همشون میتونند ساعتها در مورد جزئی ترین مسائل
سخنرانی کنند
و این برمیگرده به سبک تبلیغشون........
خوب بسه خیلی وراجی کردم
این چند روز از Thanksgiving Day که تعطیلات طولانی ۴ روزه آخر
هفته شروع شد
اصلا خونه نبودم و نشد آپ کنم دیدم نگار بد جوری تهدید کرده منم تلافی این چند
روز رو در آوردم
.
شاید ادامه داشته باشه....