وقتی راه قشنگ و زیبایی که طی میکنی از آرزو و هدفت دوره و انتهای مسیر
به تمنای دلت نمی رسه واسه تعریف واژه زیبایی و خیلی چیزای دیگه دچار
تردید میشی.....
خوابتون داشتید به اندازه ای واقعی باشه که تا ساعت ها بعد از بیدار شدن اون
حس با شما همراه باشه.واین حس میتونه شیرین ویا تلخ باشه.
این حس واسه منم مثل همه شما زیاد پیش اومده چه شیرین وچه تلخ.
ولی تو این پست صحبت از اون حس شیرین و لذت بخشه.که برای من دو بار
خیلی خاص و واقعی بوده طوری که این احساس شیرین مدتها بامن بوده و
لذتش کم از واقعیت که نبوده هیچ بیشترهم بوده.
بار اول اواخر تابستون ۸۳ بود اون زمان مدت زیادی بود فرشید (تنها برادرم) ایران
نیومده بود و منم نرفته بودم پیشش .عجیب دلم براش تنگ شده بود و هر وقت
بهش فکر میکردم بغض گلومو میگرفت
ویه چیزی تو دلم فرو میریخت.
فرشید از آخرین باری که اومده بود ۱۱ سال پیش اصلا حرفی از اومدن نزده بود و
منم تو اوج درس و کارای پایان نامم بودم و اصلا لحظه ای به اینکه برم و ببینمش
نمیتونستم فکر بکنم
.
یه شب خواب دیدم که من رسیدم دم در خونمون و همین که در پارکینگ بازمیشه
و میخوام ماشینو پارک کنم میبینم فرشید با چمدونش کنار در ورودی ساختمون رو
پله ها نشسته ماشینو همون جا بین درپارکینگ ول میکنم و میدوم بیرون به سمت
فرشید بدون اینکه کلمه ای حرف بزنیم همدیگرو بغل کردیم و گریه و بوسه هر چند
لحظه از هم جدا میشیم و همدیگرو نگاه میکنیم وبازم همدیگرو به آغوش میکشیم
و مدت خیلی طولانی این حالت ادامه داشت ...
فردا صبحش که از خواب بیدار شدم به حدی این خواب حسش عمیق و واقعی بود
که حس میکردم دیشب فرشیداومده و دیدمش و همه دلتنگیام پر کشیده بود و لذت
دیدن و در آغوش کشدیدنشو مزمزه میکردم....
و خلاصه خیلی غیر منتظره دو ماه بعد همون طور که تو پستای قبلی نوشتم رفتم
آلمان و دقیقا همون صحنه واسه من و فرشید تکرار شد دو تامون حاضر نبودیم از
هم جدا شیم ولذت وصف ناشدنی اون رویا به واقعیت تبدیل شد.
حالا دومین بار دیشب بود که خواب ناهید ( مامانم) رو دیدم من ایران بودم و با یکی
از دوستام (مریم)
داشتیم میرفتیم یه سفری که خیلی دلم میخواد وقتی رفتم
ایران برم و حسابی دلم میسوزه که قبل از اومدن نرفتم
وقتی از ناهید خداحافظی
کردم طوری بغلش کردم وبوسیدمش که هیچ وفت نکردم باورتون نمیشه هنوز طعم
بوسه شیرین و عطر تنش رو حس میکنم با اینکه خواب ورویا بود ولی سیرابم کرد
از صبح سرشار ازانرژی ام بعد این چند وقتی که دلم بیتابش بود و آشفته این دوری
بودم این خواب حسابی شارژم کرد .
صبح با پگاه که صحبت کردم گفت : چیه خیلی شنگولی مشکوک میزنی
وخلاصه
هر کی منو دید حدس میزد یه چیزی شده که انقدر شادابم
.امروزتموم راه همه چی
یه شکل دیگه داشت همه چی لذت بخش مثل اینکه دنیای سیاه وسفید رنگی شده
باشه.هنوزم چشمامو که میبندم اون حس لذت بخشو مزمزه میکنم.![]()
ناهید جون خودمونیم دیشب خیلی خوشگل شده بودی
.
دوستت دارم مامان عزیزم بهترین دوستم
.