تبليغاتX
مهدیس
  

    روزای آخر سال روزای سختی بود مثل اینکه میخواست یادآوری کنه چه سال سخت

    وتلخی رو به اتمامه .همه درایی که کورسویی از امید داشت پشت سر هم بسته شد

   ولی عیب  نداره میدونم که یکی هست که  زمانی که تصورش رو ندارم یه در نامریی برام

  بازمیکنه درسته که من فکر میکنم دیگه بسه و وقتشه که این در باز بشه ولی اون مهربون

  بهتر میدونه که چی واسه من بهتره ولی میخوام بهش بگم ای خدای بزرگ کوچولوها یادت

  نره مهدیس خیلی بچه خوبی نیست یه وقتی یادش میره که باید صبور بود و راضی .

  قبل از اون زمان اون درو نشونش بده باشه این قول رو به من عیدی بده باشه؟

  منم قول میدم که ....

 نه  نه من هیچ قولی نمیدم .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 21:21 توسط مهدیس |

 

   سال نو همه دوستای خوبم مبارک و ببخشید که نگرانتون کردم بادمجون بم آفت نداره گاهی

  فقط سکوتش میگیره اونم تو وبلاگش آخه تنهاجایی که ماسک و نقابی به چهرم نمیزنم.

   وگرنه این چند روز سکوت وبلاگی روزای پرجنب و جوشی بودند ولی با نقاب.

   فردا آپ میکنم و گزارش کنسرت دیشب (ابی و کامران و هومن ) و  برنامه

    persian parade  امروزصبح نیویورک میزارم همراه با عکس .

     هنوز سفره هفت سین رو نچیدم همه چی آمادست ولی چیدنش مونده واسه فردا . پس تا فردا

     سال نو مبارک.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 1:36 توسط مهدیس |

 

  نمیدونم این سکوت چقدر ادامه داشته باشه ولی تموم میشه هنوز یه هفته هم نشده .

  خیلی چیزا هست که میخوام بگم ولی الان نه .

  برام دعا کنید که مقاوم باشم هنوز راه دوری در پیش دارم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 23:58 توسط مهدیس |

 

  

 شایان کوچولو خوشگل خاله به این دنیای بزرگ خوش اومدی  عزیزم روزای

 پر ماجرایی درانتظار تواند که با دستای قشنگ و کوچولوت اونا رو اون جوری که

می خوای بسازی.

عزیزم من از الان بهت بگم که خاله حسابی مدیون تو نی نی ملوس وخوشگله

آخه خوشگلم اگه تو نمی اومدی و مامان مهربون و گلت شروع به نوشتن حس

زیبا و عاشقونش واسه تو نمیکرد من چه جوری با مامان و بابای گلت آشنا میشدم؟

.......

صبح تازه رسیده بودم سر کار که دیدم تلفن دارم مامیت بود گفت بیمارستانه .گفتم :

 من میام پیشت حتما .

مامی داشت پسورد وبلاگو میداد که تو شیطونی کردی و دردش دوباره شروع شد و

گفت : باباییت خبرم میکنه .

بابایی زنگ زد  گفت مهدیس امروز تا نی نی دنیا نیاد نمیشه بیای و باید گوشیشون هم

خاموش کنند ولی قول داد خبرارو زود بده و همین کار رو هم کرد و ساعت ۳ بود که زنگ

زد وگفت فعلا خبری نیست.

خیلی دلم شور میزد امروز اصلا تو حال خودم نبودم  همش به مامیت فکر میکردم

و براش دعا میکردم زیاد درد نکشه.خیلی صداش مظلوم شده بود.

ساعت ۵ تازه از محل کارم اومدم بیرون که بابایی زنگید و گفت گل پسر تشریف آوردند.

گفتم من الان میام اونجا ولی بابایی گفت تا تو برسی دیگه نمی شه بیای بیمارستان بزار

فردا .

مامیت آخر بعد یه عالمه درد کشیدن مجبور شد به چیزی که میترسید تن بده .

سریع به خاله پگاه ونیلو زنگ زدم و خبرشون کردم آخه اونا هم میدونستند مامان

بیمارستانه و نگران ومشتاق اومدن تو بودند.

در اولین فرصت عکس خوشگلتو میذارم تو وبلاگ.

پیوست:

ممنون از تک تک شما دوستای گل  حتما همه تبریکای پرمهرتونو به مامان وبابای

شایان کوچولو میرسونم .

در ضمن فکر کنم اون طوری که بابایی شایان گفتند مامانی باید ۲یا ۳ روز بیمارستان

باشه .

حتما خبرای جدید و عکس شایان کوچولو رو به زودی میذارم .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 19:57 توسط مهدیس |

 

  امشب رفتیم کنسرت  محمدرضا و همایون شجریان خیلی عالی بود .چقدر زود گذشت

  پارسال همین روزابود که رفتیم کنسرتش اون موقع ناهید (مامانم) هم اینجا بود .

  امشب جای ناهید خیلی خالی بود .

  برنامه با تک نوازی حسین علی زاده شروع شد واقعا محشره کارش منم که عاشق

  نوای سه تار و حسابی لذت بردم با صدای ساز تو خاطرات سیر میکردم یاد روزایی که

  برام سه تار میزدی یاد خیلی چیزای دیگه....

 بهروز پارسال این موقع مطمئن بودم که نمیمونم و ۳ ماه دیگه برمیگردم با این حال یادمه

چقدر دلم برات تنگ بود و بیتاب دیدنت بودم و حالا بعد ۱ سال و نیم که ازت دورم حتی

نمیدونم کی میشه همدیگرو ببینیم . میبینی چقدر سرسخت شدم ؟؟؟

امشب بازم جات خالی بود چقدر دوست داشتم وقتی سرمو میگردونم تو کنارم نشسته -

باشی ولی تموم لحظه های امشب بدون تو ولی سرشار از یاد تو گذشت.

بهروز فیلم ایثار چیزیه که بهش خیلی فکر میکنم درخت خشک کنار دریای شور سبز شد و

جوونه زد و ....

پس ......................

گروه همون گروه ۴ نفره همیشگی بود .کیوان کلهر و حسین علی زاده و محمد رضا

و همایون شجریان .

همه چی عالی بود جز یه آقایی که پیش بابا نشسته بود بیچاره خیلی احساسش

گلوله شده بود و جو گیر شده بود. دقیقا نقطه اوج برنامه که همه تو حس بود یه صدای

ناهنجار زیر گوشمون زمزمه میکرد .بابا جدیدا بد شانسی میاره آدمای مورد دار کنارش

میشینند  چند وقت پیش که رفته بودیم فیلم Syriana   یه آقای ژاپنی نشسته بود پیش

بابا و از اول تاآخر فیلم این آقای محترم لالا فرمودند و ما هم از صدای خر وپف ایشون

استفاده کردیم.

فعلا

 

+ نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 0:16 توسط مهدیس |

 

 عاشق این فصل و حال وهوای این روزای آخر سالم امسال دومین سالیه که از

 اون روزای قشنگ دورم و خاطره های اون روزا رو مزمزه میکنم حسابی دلم واسه

 ایران تنگ شده.واسه شلوغی و ترافیک خیابونا دم عید واسه همهه میدون تجریش

 مخصوصا روزای آخر اسفند که دست فروشا بساط سنبل و سبزه و ... پهن میکنند.

 بیش از همه واسه بو وعطر مخصوص این روزاست که دلم تنگ شده هر کاری میکنم

 نمیشه این بورو اینجا حس کنم.

 هر کدومتون که این روزا گذرتون به تجریش وبازارش افتاد و دیگ سمنو یی که هر سال

 سر جای همیشگی خودشه رو دید و بوی عید به مشامش خورد به جای من اون هوای

 دلنشین رو به ریه هاش بکشه و یادی از من وماهایی بکنه که بد جوری دلمون واسه

 ایران تنگه و نمیتونیم بیایم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 20:10 توسط مهدیس |

 

   سلام سلام این روزا خیلی مشغولم .بعد ازدو هفته تعطیلات که البته فقط شامل

   کلاسم بود نه کار هفته پر کاری داشتم برنامه کلاسامو تغییر دادم و کارم بیشتر

  شده و وقتی میرسم خونه حسابی خسته ام چون من آدمیم که در هر صورت

  شب دیر میخوابم و حالا که کلاسا رو جوری برداشتم که باید زود بیدار شم خیلی

  ساعت خوابم کم شده و خلاصه همه اینا رو واسه این گفتم که ببخشید اگه کم به

  وبلاگ دوستای عزیزم سر میزنم .

  تا اواسط این ماه درگیر دو تا پروژه ایم که امیدوارم بعد اون یکم سرم خلوت تر بشه .

  البته این مشغولی منو از  افکار منفی نجات داده و هم اینکه حس خوبی دارم چون

  بعد مدتها به محیطی که به تخصصم نزدیکه وارد شدم.

  این روزا دارم به شمارش معکوس واسه اومدن گلهان نزدیک میشم ۱۱ اسفند  از

  ایران پرواز داره واییییی خیلی خوشحالم یکی از دلایل مهمی که برنامه کلاسامو تغییر

 دادم اومدن گلهانه چون می خوام بعد از ساعت۵ وقتم آزاد باشه که بتونم با گلهان باشم .

 میدونم اوایل یکم دور از مامانش بهش سخت میگذره .امیدوارم زودتر بتونه خودشو

باشرایط وفق بده.

+ نوشته شده در جمعه 5 اسفند1384ساعت 17:32 توسط مهدیس |