دیروز پگاه جونم
(ملقب به خاله پگاه) رفت ایران واسه ۲ماه .هنوز هیچی نشده دلم
براش تنگ شده
ولی از طرف دیگه خیلی خوشحالم که بعد سه سال مامان وباباش و
پرستو رو میبینه و با انرژی برمیگرده اینجا واسه آغازی نو.![]()
شب جمعه بچه ها خونه ما دورهم جمع بودیم که بیشتر با خاله پگاه باشیم خیلی خوش
گذشت و کلی خندیدیم ولی بعد که همه رفتند با تصور ۲ ماه نبودن پگاه اشکم دراومد.
امروز به یمنEaster کلاسم تعطیل بود و یه آخر هفته خوب رو برام ساخت و تا
۱۲ خوابیدم.![]()
دیشب رفتم کنسرت جالب بود موزیک صوفی و رقص سماع (
درسته) بابا
از قبل
فکرشو کرده بود که یه برنامه ای بزاره واسه بعد رفتن پگاه که من خونه نباشم.
میدونم این روزا خیلی سخت میگذره تا یکم باهاش کنار بیام .آخه من و خاله پگاه هر روز
با هم بودیم اونایی که تو غربتند میدونند این رابطه ها چقدر مهمه و وقتی این دوست
واسه یه مدتی نباشه نه تنها دوریش آزارت میده بلکه همه دلتنگیا و تنهاییها بازم به
سراغت میاد.
بسه دیگه غر زدن .مگه نه؟؟؟![]()
![]()
![]()
الان این شکلیم یا شاید هم این شکلی![]()
![]()
.
این روزا حس میکنم سرشار عشقم سرشار از انرژی میخوام قدم بزنم بدوم تا ته دنیا.
به من بگو چی کار کردی که این روزا از نزدیک حست میکنم انگار چند قدم از من دوری
حس انتظار شیرین و اضطراب به پایان رسیدن این انتظار.
مثل روزایی که وسط امتحانای پایان ترمت جیم میشدی و میومدی تهران تا واسه چند
ساعت با هم باشیم .
چه حس شیرینی بود اضطراب دقیقه های نزدیک به رسیدنت.