تبليغاتX
مهدیس
    روزایی که پیدام نبود روزایی سرشار از اضطراب بود روزایی که مملو از امید و

   روزنه های نوری که شبیه , نه خود معجزه بود ولی تا یه قدمیش میرسیدم و نور

   دور میشد.

   این روزها بیشترین خبرهای خوب زندگیم بهم رسید ولی نتیجه دوری داشت .

  درعین  مثبت شدن شرایط نسبت به گذشته روزایی به من گذشت که تحلیل رفتم .

 طوری که یکی از دوستای مامانم که یه هفته بود منو ندیده بود با دیدنم شوکه شد.

  خلاصه اینکه نتیجه وکیلی که تو پست قبلی مطرح بود منتفی شد تا April 2007 که

  تقاضا کنیم و تاOctober 2007 منتظر جواب باشیم چون واسه امسال دیگه تایمش

  گذشته.این گذشت وبعد اون همه امید وشادی همه چی به تعویق افتاد تا روز جمعه

  که رییسم ساعت ۵ که من کارم تمومه و میرم خونه صدام کرد اتاق کنفرانس و من هم

 حرصم گرفته بود که چرا الان که میخوام برم صدام کرده گفت یه چند دقیقه کارت دارم گفتم

  باشه گوشیو برداشت و یه شماره گرفت و زد روی آیفون (و کیلش بود که خیلی کارش

 درسته) شروع کرد در مورد من صحبت کردن و اونم حرف وکیلمو تایید کرد .رییسم گفت :

 این کار برای من خیلی مهمه هیچ راهی نیست؟ و یه دفعه وکیله یه حرفی زد که نزدیک بود

 از خوشحالی سکته کنم و ..... وقت گرفت واسه دوشنبه ....

 اون روز تو آسمونا بودم همش تو رویا لحظه ای که میرسم ایرانو تجسم میکردم و اشک

 خوشحالی تو چشام جمع میشد اون روز چقدر با بهروز نقشه کشیدیم.

  روز دوشنبه با رییسم رفتیم پیش وکیل ولی بازم همه چی جور بود و یه مورد کوچیک همه

 چیو بهم زدوای فقط خدا میدونه به منو بهروز چی گذشت حس میکردم دارم ترک میخورم

 مثل شیشه ای که از آب گرم بزارنش تو آب سرد.

حالا یه گزینه دیگه هم وجود داره که باید بررسی بشه واسه من مهمترین چیز راهیه که زودتر

 بهروزوببینم نه چیز دیگه.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 21:50 توسط مهدیس |

 

      وقتی نور امید حتی کورسویی از امید تو دلت نباشه اونوقته که میترسی آخه ناامیدی

     بوی کفر میده خبر از فراموشی خدا میده من اینو یه بار تجربه کردم بهار ۱۳۸۱ بعد هزار

    بدبیاری دیگه ظرف من با مریضی عزیزی که از یه دوست از یه خواهر خیلی بیشتر بود

    لبریز شد و  ناامیدی یاس تو وجودم ریشه دووند و این سوال که طلبکارانه از خدا

    میپرسیدم :چرا؟؟؟

    آخه اون که اینقدر گله اون که این همه از این بیماری واهمه داشت چرا اون

    چرا؟؟؟؟ و تو کار خدا فضولی میکردم و میگفتم کاش به جای اون ..... و خدا با یه تلنگر

   خیلی سخت منو از اون باتلاق کشید بیرون .نه تنها دوستم خوب نشد بلکه .... ولی

    چشمم باز شد.

   دیشب همون حس وهم آلود ناامیدی رو با تک تک سلولهام حس میکردم و این بیش از

  هر چیز منو میترسوند خیلی میترسیدم خیلی ولی دیگه من بریده بودم میدونستم الان

   وقتش نیست ببرم ولی ...........

    نزدیک ظهر بود که  رییسم که حدود یه ماه بود وکیشن بود اومد نمیدونم چرا وقتی

    دیدمش یه حس کردم که انگار دلم براش تنگ شده بود تو نبودش فشار کاری و مهمتر

    از همه  مسئولیت سنگینی رو دوشم بود ولی راضی بودم چون خیلی چیزا در مورد خودم

   بهم ثابت شد .

   یه سلام واحوال پرسی و خوش آمد ساده وبعدش یه میتینگ داشت و من تو اتاق

   خودم  پای کامپیوتر مشغول کار بودم در اوج بی حوصلگی یه هو اومد و گفت : مهدیس

  خوب چه  خبر ؟ کارا خوب بود ؟شنیدم ۲ تا واحد رو تموم کردی همه چی رو به راه بود؟....

  منم بیحو صله جواب می دادم پرسید: از کلاسا چه خبر که دیگه داشتم می ترکیدم گفتم

  ایییی بد نیست امروز میرم وکیل جدیدیو ببینم گفت واسه چی ؟گفتم واسه شرایط ویزام

  همین.

   گفت : راستی رفتی بهش بگو من اسپانسرت میشم ببین باید چه مدارکی بدم ببری.

  من گفتم : اسپانسر واسه چی ؟گفت : H1 . و..............

  میدونید داشتن اسپانسر قدم اوله من واسه امروز یه اسپانسر داشتم ولی چون مرتبط با

  تخصصم  نبود شانس موفقیت پایین بود.

   تو اون لحظه روزنه های امید تو دلم باز شدند و از درون شرمنده از فراموشی خدایی که در

 همین نزدیکیست.

  هنوز هیچی معلوم نیست ولی این قضیه هیچی که نداشت اینو داشت از اون حسی که

  ازش واقعا میترسم خارج شدم .

 در ضمن قرار با وکیل به روز سه شنبه ۴:۳۰ موکول شد دعا کنید لطفا مثل همیشه خیلی

 چیزا به مثبت بودن این قضیه مربوطه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 22:36 توسط مهدیس |

 

    این اواخر بحران بدیو میگذرونم که هر چند روزبه شکل جدیدی خودشو بروز میده

   افسردگی بی خیالی و بیتفاوتی هایپر شدن و ...و آخری هم سگ شدن.

  طفلکی دوستام که تو این مدت به هر سازی که زدم رقصیدن .

  یه دوره پا به پام تو سنترال پارک دویدن یه دوره تو کافی شاپ کز کردیم یه دوره

 شاپینگ های  احمقانه و تکراریمو تحمل مبکردن  و یه دوره که از شدت دلقک شدن آبرو

 براشون نزاشته بودم  ولی اون دوره بهشون خوش گذشته.

  نیلو خیلی نگرانم بود مخصوصا تو دوره هایپر شدنم با همه پر انرژی بودنم و دلقک بازیها

  همش  میپرسید مهدیس مطمئنی خوبی؟ نمیخوای حرف بزنی؟

  حالا برام از وکیل خودش وقت گرفته که ۵شنبه ساعت ۴:۳۰ بریم مشاوره ببینیم میشه چی

 کار واسه من وبهروزکرد من خیلی منفی ام ولی نیلو میگه حق ندارم باشم منم خیلی سعی

  میکنم.

  همه اینا رو نوشتم که از نیلو معذرت خواهی کنم آخه همش بچه بدیم و میدونم که ناراحتش

 کردم .

  نیلو این کارت که منو پوش کردی که وکیل رو ببینم کلی ارزش داره مهم نیست نتیجش چی

  باشه .اگه تکرار میکنم که وکیل حالمو خراب میکنه منو ببخش من خیلی خستم نیلو خیلی.

   نزدیکم به بریدن خیلی نزدیک.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 0:15 توسط مهدیس |