امروز برای من از همین روزا بود با پگاه و نیلو جونم بیرون بودیم هوا ابری وبارونی ولی دلچسب بودو
شیرین
سه تایی چنون از ته دل قهقهه میزدیم گویا که هیچ غمی تو دل هیچ کدوممون وجود
نداره
.
من همیشه با شنیدن بوی پاییز حس و حال خاصی میگیرم ناسلامتی متولد ماه مهرم دیگه
.
در ضمن حرف تولد شد لازم شد از خانم گوگوش تشکرکنم که زحمت میکشن واسه روزتولدم
تشریف میارن نیویورک
و حسابی قراره خوش بگذره .من که گفتم راضی به زحمت نیستم ولی
قبول نکردند وشرمنده میکنند
.
نمیدونم این از ضعف منه یا از بزرگی و مهربونی تو که من تو لحظه های دلتنگی و تلخی
کنارت نباشم .
روزها میگذره و من از گذرشون گاه دلم میگیره و گاه شاد میشه.
دلم شاد میشه از گذشت و گذر و کم شدن روزهایی که داره دوراز تو میگذره و دلگیر از
لحظه هایی که بی تو و دور از تو از دست میدم.روزایی سخت و تلخ که میشد با تو به
زیباترین روزها تبدیل بشه.
ولی میرسه اون روزی که این روزها رو کنار هم مرور کنیم .
میرسه میرسه میرسه میدونم میدونم.
امروز با نیلو رفتم دکتر و دندونمو جراحی کردم از بیهوشی هم خبری نبود
چون دکتر گفت وقتتو
تغییر دادی و من امروز وقتم پره و یه ساعت اضافه برای بیهوشی لازمه .![]()
این دندون منم مثل یه درخت ریشه داشت و خیال بیرون اومدن نداشت خلاصه دو تایی رو سرم افتاده
بودند و به زور میکشیدنش بیرون یاد این فیلمای قدیمی که تو آرایشگاها دندونو با انبر میکشیدند افتادم.
آخرشم دندونم افتاد رو زمین
و تو اوج درد کلی خندیدم.
یه فیلم باحال گذاشته بود که من به منیتور نگاه کنم و حواسم پرت شه ولی آخرش فیلم نصفه موند
چون میخواست عکس دندونمو نشونم بده و فیلمو قطع کرد باید بگم جمعه اگه بیهوشم نکرد همون
فیلمو بزاره
.
.....
دیگه اینکه دارم تو ذهنم در مورد ادامه تحصیلم و اینکه تغییر رشته بدم علی رغم میلم با خودم کلنجار
میرم ولی یه روزی اگه هم این کارو بکنم بایدphd رشته خودمو بگیرم ولی الان فقط بحث علاقه نیست
باید واقع بین بود.حالا تصمیمو که گرفتم توضیح کامل میدم .از هفته آینده باید واسه Toefl و GRE خودمو
آماده کنم و درس بخونم .
تو خونه بمونم.دیروز زیر بارون و هوای خنک رفتم Lincoln Center برای کنسرت مانیکا جلالی
و برنامه تو فضای باز بود ومنم لباسم نامناسب حسابی سرما خوردگیم تشدید شد .
جمعه تولد یکی از هم کلاسیا بود ازقضا همون روز من وقت جراحی واسه
دندون عقل داشتم بین خودمون بمونه من بدجور از دندونپزشکی رفتن میترسم و به
این بهانه بازم عقبش انداختم ولی انگار نمیشه بیخیالش شد حسابی اذیتم میکنه .
فردا ساعت ۱ میرم که از شرش راحت بشم دکترم قول داده بیهوشم کنه واسه همین
یکم خیالم راحته.