تبليغاتX
مهدیس
 

 بیست وهشت سال گذشت و تو این چند روز اخیر به این فکر میکنم که چند روز, چند سال از

این بیست وهشت سال رو زندگی نکردم و فقط گذروندم که بگذره .

تو این بازنگری به خودم گفتم بیا و با خودت روراست باش و برای موقعیت و لحظه هایی که

راحت از کنارشون گذشتی و شاید اصلا متوجه وجودش نشدی , دنبال توجیه و رفع مسئولیت

 نگرد.

دیدم خیلی از این لحظه ها وجود داشته که اکثرا تکرار ناپذیره و یا وجود دوبارش مستلزم پرداخت

بهای زیادیه.و وقتی انصاف به خرج دادم بیشتر این خودم بودم که قدر موقعیت ها رو ندونستم .

مشکلات وجود داشته ولی این نمیتونه دلیلی واسه موجه کردن کارای من باشه.

و کلی روزای نزدیک تولدم از خودم عصبانی ودلگیر بودم و به عبارتی خوددرگیری داشتم.

حالا ببینم سال دیگه این روز چه حسی دارم و چی کار کردم با لحظه لحظه هایی که به سمت

بیست ونه سالگی میره.

نمیدونم سال دیگه به چقدر از هدفم رسیدم من الان تو مقطعی از زندگیم که چند تا تصمیم

بنیادی باید بگیرم وآغاز کنم .امیدوارم که سال دیگه چند قدمی از جایی که هستم جلوتر باشم

از در جازدن بیزارم .

ولی خوشحالم که با خلوتی که تو ماه گذشته با خودم کردم به نتیجه رسیدم و بعد از مدتها

به جای غصه خوردن ,فکر کردم .

یه وقتایی حقیقت های زندگی به اندازه ای مخالف خواسته آدمه که تلخیش آدمو به فرار از اون

حقیقت و روزمرگی وا میداره .

بعد از یک سال و نیم انکار و... تو یه ماه تو تنهایی خودم طمع تلخ این حقیقت ها رو مزمزه کردم

همیشه تلخی بد نیست باورش کردم این منم و این حقیقت , اگه این اون چیزی نیست که میخوام

این منم که باید تغییرش بدم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 17:48 توسط مهدیس |

 ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
"و نيز"، يادت هست،
و روي ترعه آرام ؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست .
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.                                                      

 

                                                                       سهراب سپهری (مسافر)

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 1:43 توسط مهدیس |

سفر خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت و برعکس همیشه فعلا از دماغمون درنیومده

از همه مهمتر از وقتی ناهید (مامانم)رفته ایران دلم واسه یه محیط گرم خانوادگی تنگ شده و

بارفتن اوهایو خونه دوست جون ناهید حسابی محبت مامانی از دوست جونش گرفتم و

تا اطلاع ثانوی کمبود محبت ندارم.

یه هاپو ناز خوشگل به نام چوکوداشتند که حسابی با من جور بود منم که حسابی چند وقته هوای

بارنی رو کردم خودمو خفه کردم.

موقع رفتن حسابی شانس آوردیم با این که دو روز قبلش بلیط گرفتیم قیمتش باورنکردنی بود چون

اولین پرواز اون شرکت از نیویورک به Columbusبود و به همین دلیل استثنا ارزون بود و کلی هم طی

پرواز بهمون سرویس دادن و حسابی خوش گذشت و با مراسم ویژه ازمون استقبال کردند اولش

که رسیدیم رو هواپیمامون از دو طرف آب ریختندو بعد از باغ وحش Columbus سه تا پنگوئن واسه

عرض خیر مقدم به من وپگاه آورده بودندو کلی بادکنک و مدل مجسمه آزادی و...به یمن قدوم

ما محیا کرده بودند.

Columbus جای خاصی نداره واسه دیدن و ما هم به ناچار یا مشغول خرید بودیم یا مشغول

خوردن (عکس بشقاب پگاه )ونوشیدن.یه شیرینی فروشی ایرونی هم بود به نام نانک که مال یه 

 جوون ایرونی بود ما هم تو نیویورک هر چی فروشگاه ایرونی داریم از ایالت های دیگه تغذیه میشه و

هیچیش مخصوصا شیرینیهاش تازه نیست حسابی با شیرینی هاش کیف کردیم.

دوستان عزیز مشتاق هنرنمایی میشتابند به سمت momo واسه karaoke من که بی هنر بودم و لب

از لب باز نکردم ولی نیشم به یمن هنرنمایی دوستان تا بناگوش باز بود.

بعد از هنرنمایی و به سمع رساندن صوت شیرینشوناین نوشیدنی ها میچسبه.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 14:36 توسط مهدیس |

 امروز یه هواپیما کوچولو رفت تو شکم یه ساختمون و حسابی همه رو تو لحظه های اول به

وحشت انداخت که نکنه بازم تروریست ها به نیویورک حمله کردند .

خیابونای اطراف حسابی شلوغ پلوغه ولی مناطق دیگه شهر عادی عادیه .فکر میکردم بازم تو

ایستگاههای مترو بازرسی شروع بشه طبق معمول که وقتی اتفاقی میوفته همه جا پر میشه

از پلیس و مامورین ویژه .ولی خبری نبود و همه چی نرمال بود .

اولش که بابا گفت که این اتفاق افتاده زود پرسیدم حرف تروریست که وسط نیست گفت نه

نفس راحت کشیدم و بعد سوالای دیگرو پرسیدم آخه اگه پای تروریست وسط بود ما ایرونیا که رسما

اینجا یه پا تروریست شناخته میشیم تو فشار قرار میگیریم همین سفر اخیر که رفتمColumbus

چون پاسپورتم ایرانی بود و آی دی دیگه همرام نبود یه بازرسی ویژه کردند وکلی معطلم کردند

البته ناگفته نماند که خیلی مودبانه بود و هزار بار معذرت خواهی بابت وقتی که تلف شده و....

خلاصه اتفاق وحشتناکیه تصورش که ممکنه هر لحظه که نشستی تو خونت و.... حسابی ترسناکه .

خیلی متاسفم .

پیوست :

طی مکالمه تلفنی من و نیلو پس از این حادثه به این نتیجه رسیدیم که چه عقلی کردیم اون روز

که رفته بودیم خریدنظرمون عوض شد و هواپیمای خصوصی نخریدیمآینده نگری اینش خوبه ها.

پیوستک:

سفرنامه در پست بعدی .

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 21:12 توسط مهدیس |

 

من و پگاه  قراره یک سفر چند روزه به اوهایو بریم و این سفر میشه حسن ختام

 این تعطیلات چهل روزه من.

آخرین سفر (لاس وگاس) که برنگشته هر چی خوش گذشته بود از دماغمون دراومد جوری

 که حس این که عکسای سفر رو بزارم رو حتی نداشتم امیدوارم این دفعه بدقولی نشه و

 پست بعدی با عکس خدمت برسیم .

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 22:21 توسط مهدیس |

 

مصیبت مرگ ناگهانی و غم انگیزفیشی عزیز را به خاله پگاه و عمو مرتضی تسلیت عرض میکنم و هر

چه خاک آن مرحوم است عمر دوستانش(ماهی من و نیلو)باشد.

و عاجزانه از شما تقاضا دارم از خیربتا فیش های بینوا گذشته و اجازه دهید رکورد مرگ بتافیش

درکمتر از یک هفته به نام شما ثبت شود و هوس کوتاه تر کردن این رکورد به سرتان نزند .

اطمینان داشته باشید کسی عمرا این رکود را بشکند .

از آنجا که این بتا فیش ها به سگ جانی معروفند ایمان داشته باشید این زمان به نام شما

عزیزان ثبت خواهدشد.

پیوست ۱:

علت مرگ تا کنون طبق اظهارات پگاه (ملقب به خاله پگاه) خود خوری تشخیص داده شده و مرحوم

نیمی از بدن خود را میل نمونده و هنوز روشن نیست این خودخوری به علت گرسنگی بوده (مرحوم

از شنبه که به منزل پگاه نقل مکان کرده بود اعتصاب غذا فرموده بودند.)یا به علت هوم سیک شدن

و دوری از دوستان.

 پیوست ۲:

این دومین بتافیشی است که در منزل پگاه (ملقب به خاله پگاه) در این چند ماه گذشته به هلاکت

رسیده است.

+ نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت 0:12 توسط مهدیس |

دقیقا ۱۰ روزه که بدون لحظه ای درنگ دارم فکر میکنم نپرسید در چه مورد که باید روزها وقت بزارم

تا طبقه بندیش کنم و بعد هم نامگذاری.

یه وقتایی از این همه فکر میترسم ولی این بار رهاش نمی کنم به هر قیمتی باید به اون چیزی که

ته هرفکر کردنیه برسم .

هیچ کدوم از موضوعات به هم نزدیک نیست ولی یه نقطه مشترک داره اونم منم.

یا یه پروانه بابال پرواز از این پیله بیرون میاد یا یه پروانه با بالهای شکسته وبی جون که لابلای

دیواره های پیله گیرکرده .هر دوحالت از یک کرم فاسد توی یک پیله بهتره.

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 20:49 توسط مهدیس |

 چند روز پیش با پگاه و نیلو نشسته بودیم تو یه کافی شاپ و من داشتم از دلتنگیم واسه

بارنی (سگ خوشگلم که الان ایرانه) می گفتم .آخه من از وقتی یادمه یا سگ داشتم یا

پیشی وحالا یک سال ونیم زندگی تو نیویورک و کمبودوقت باعث شده که از این علاقه شدید چشم

 بپوشم ولی حدود ۳-۴ ماهیه که گیر دادم که هاپو بخرم وهمه از جمله نیلو مخالفند.

میگه آخه هاپو خواستنت واسه چیه میگم تنهام احساس خوبی بهم میده وهمین که مسئولشم

کلی خوبه .

نیلو میگه : یعنی ما اندازه سگم نیستیم؟

من:آخه شما که مسئولیت خاصی برام ندارید.

نیلو:خوب عیب نداره منو هر روز ببر بیرون واسه راه رفتن بعد (گلاب به روتون)کار خرابیمو میکنم تو

جمعش کن.

+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 14:34 توسط مهدیس |