تبليغاتX
مهدیس
                                             Walt Disney World  

                              Where dreams come true   

مسافرت خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت جای همتون خالی بود .نه من و نه دوستم

اشتیاقی به برگشتن نداشتیم .یه هفته دور از هر استرس و روتین , هر دومون به این سفر

احتیاج داشتیم و انصافا تو مسافرت همسفر نقش مهمی تو خوش گذشتن داره واقعا من

خوش شانس بودم و همسفر خوبی داشتم اولین سفری بود که با هم رفتیم وفکر نمیکنم

آخری باشه یعنی بهتره بگم امیدوارم که نباشه.

هر روز از صبح تا شب تو قسمت های مختلف Walt Disney World  بودیم و هر شب برنامه ریزی

میکردیم واسه روز بعد و حسابی از وقتمون استفاده کردیم .

یه آرامش خوب بعد از یک سال پر استرسی که هر دو بدون رسیدن به نتیجه ای که به دنبالش

بودیم , رو تو این سفر تجربه کردیم و یه جورایی دلمون نمیخواست برگردیم.

فضای orlando کمک میکنه از زندگی پراسترس واقعی دور بشی وخودتو به آرامش کودکی نزدیک ببینی.

این برای هر دو ما لازم بود انرژی هامون ته کشیده بود و نباید هم میکشید باید درس بخونیم کار کنیم

و....

من با این که سعی میکردم به روی خودم نیارم افسردگی به سراغم اومده بود و خوابم بهم ریخته بود

ازقبل تعطیلات کریسمس بابا و ناهید اصرار که برو مسافرت یا حداقل با سحر( که بعدا شاید در موردش

نوشتم) برو Ohio ولی من انقدر بیحس و حال بودم که موندم نیویورک ولی الان خوشحالم که رفتم

گاهی حتی وقتی حسش نیست خوبه به حرف بزرگتر گوش کرد.

حالا ما پر از انرژی برگشتیم به شهر پرهیاهوی خودمون و باید شروع کنیم به تلاش شاید امسال

به اون چیزهایی که دنبالشیم برسیم .

راستی شاید تا آخر این هفته یا هفته دیگه یه تغییر کوچولو تو زندگی من ایجادبشه خودم که

خیلی خوشحالم.

این هم چند تا عکس ازEpcot  بقیه اش روفردا میذارم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 23:36 توسط مهدیس |

 

به مدت یک هفته به همراه دوست گرامی عازم سفر هستیم.

قرار بود به دیار دیگه ای بریم و صابون زیارت دوست عزیزم نگین جون رو هم زده بودیم ولی

سعادت نداشتیم و گویا نطلبیده بود و دوست عزیز ما به یکباره برنامه رو تغییر دادند و

هم اکنون عازم فلوریدا هستیم.

حالا تو این گیر و دار دندون عقل بی عقل من بازی درمیاره و امونم رو بریده امیدوارم تو این

یک هفته بی خیال من باشه و بذاره خوش بگذرونم.

+ نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 23:34 توسط مهدیس |

 

راه رفتن و گوش کردن به موزیک مورد علاقم همیشه برام لذت بخشه همین الان از یکی

از همین پیاده روی ها که باید لذت بخش می بود برگشتم خودمو انداختم رو تخت و زار زار

به حال خودمم گریه کردم .

یه لحظه چیزی تو خودمم دیدم که از خودمم حالم بهم خورد چی به سرم اومده ؟؟؟

کسی که به صبوری معروف بود دیر از کوره درمیرفت یااصلا نمیرفت حالا به کجا رسیده

تو دنیای خودمم بودم و قدم میزدم یه پسر بچه بااسکوترش با سرعت به طرفم اومد ومستقیم

رفت تو شکمم و دسته های اسکوترش به من چسبیده وخودش روزمین ولو شد .

من عوضی خم نشدم دستشو بگیرم و بلندش کنم حتی هدفونو از گوشم در نیاوردم که صدای

مظلوم و آرومش که میگفت I'm sorry رو بشنوم شاید بفهمم که چقدر بد شدم یه نگاه پرمعنای

مزخرف کردم که یعنی حواست کجا بود؟؟خوبه که دهنم باز نشد که حالم بیشتر از خودم بهم بخوره

هنوز نگاه خجالت زدش جلو چشممه من چی به سرم اومده چرا اولین عکس العمل من این نبود که

 بنشینم زمین دستشو بگیرم با یه لبخند بهش بگم  ? are you ok  و یا حتی با یه معذرت خواهی

این حسو بهش بدم که مقصر نبوده و همه کیفی که داشت از سرعتش میبرد از بین نمیرفت.وقتی

به خودمم اومدم ازخجالت از اونجا دور شدم و به زور جلو اشکامو گرفتم.

از خودمم بدم اومد خیلی خیلی......من خیلی بد شدم  همیشه اولین رفلکس آیینه ایه از درون آدما

 من که چیز وحشتناکی تو این آیینه دیدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت 19:47 توسط مهدیس |

 

یه سوالی برام پیش اومده  یعنی این یک اصله که وقتی هیچ کار و فان دیگه ای نداشته

باشی یا وقتی خیلی شدیدا بیکار یا تنها باشی و...یا وقتی انقدر حرف تو دلته که فقط دو تا

گوش میخوای .....ویا .........................اون وقت فقط یاد یه نفر بیافتی و بعد تموم شدن همه اینا

اون یه نفر بره به جهنم تا دوره بحران بعدی؟؟؟؟؟

پیوست :

از کامنتها این طور برمیاد که منظورم واضح و روشن بیان نشده راستش رو بخوایید از بعضیا دلگیرم .

هیچ اشکالی نداره که من فقط گوش شنوا باشم واسه وقتی تنها و ناراحتی ولی حداقل وقتی

خدا رو شکر همه چی رو به راه شد بهتر بود این طور با من رفتار نمی کردی .

دیشب که این پستو نوشتم یکم ناراحت بودم دیگه بیخیال مهم نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 3:37 توسط مهدیس |

    Happy New Year

+ نوشته شده در یکشنبه 10 دی1385ساعت 18:34 توسط مهدیس |

 

یه عالمه حرف دارم واسه نوشتن ولی وقت نمیشه با اینکه شبی یکی دو ساعت میخوابم.

فکر کنم به خاطر هیجان زیادباشه هیجانی همراه با خوشحالی ونگرانی .

هم خیلی خوشحالم هم نگران امیدوارم همه چی خوب پیش بره .

پیوست:

در مورد بهروز نیست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 4:23 توسط مهدیس |

خوب بالاخره بعد چند روز نوبت جوجه وبلاگ نویسا هم شد داشتم خفه میشدم دیشب به

مهتا میگم مهتا چرا مارو دعوت نمیکنند گفت بابا اینا وبلاگ نویس حرفه ای هستند ولی خوب

دیدید که بالاخره بعد دو روز مارو هم بازی دادند ممنون قیامه جون که دعوتم کردی .

خوب حالا بازی:

۱-من از وقتی خودمو شناختم همیشه راحت به همه اطمینان میکردم ووقتی هم یکی تودوستا یکی

یه جوری برام نامردی میکرد مینشستم توجیه میکردم که" نه مهدیس این طرف منظوری نداشته "

چنون طرفو تبرئه میکردم که عمرا اگه خودش میخواست از خودش دفاع کنه میتونست.حالا مدتیه

دارم سعی میکنم که خودمو گول نزنم و بدی طرفو بپذیرم و رفتارمو متقابلا تغییر بدم.

۲-به چند چیز اعتیاد شدید دارم کافی و اینترنت و از همه بدتر وباسابقه تر تلفن .واسه نمونه ونشون

دادن عمق مطلب خدمتون عرض کنم که اینجا طبق یه قرارداد ماهانه واسه تلفن همراه یه مبلغی که از

مبلغای پایین مثل ۴۰ دلار شروع میشه و میتونی دقیقه های ثابتی مثلا ۸۰۰ دقیقه در ماه صحبت

کنی .که البته بعد از ۷ یا ۹ شب و ویکند ها مجانیه. کم پیش میاد کسی از این مبلغ بیشتر بده

 حالا قرارداد ۷۰ دلاری بنده معمولا وقتی بیلش هر ماه میاد میشه بین ۱۸۰ تا ۲۵۰کسایی که

اینجا زندگی میکنند میدوننداین کار تا چه حد حماقته. حالا در تلاشیم انسان شویم وآخرین

بیل به ۱۲۰ رسیده.

۳-من یه وقتایی دچار حس عاطفی به عروسک ها اونم فقط حیوونای پشمالو میشم و گاهی هم

وقتی واسه کسی کادو میگیرم به کادو علاقه مند میشم و دل کندن ازش یه جورایی برام سخت

میشه آخرین مورد اینه که دوهفته ای میشه یه پنگوئن خیلی ناز واسه کیانا خریدم ولی بعد از اینکه

اومدم خونه این ارتباط عاطفی برقرار شد و هنوز نفرستادمش واسه کیانا همین الانم با یه لبخند

ملیح به من زل زده فکر کنم اونم منو دوست داره و بدش نمیاد بمونه.

۴-من زندگی توشب رو ترجیح میدم یا به عبارتی نخوابیدن .و در این مورد مشکلی هم ندارم یعنی

میتونم چند روز با نخوابیدن و کم خوابی سر کنم.هر کی تو دوران دانشجویی با من توی یه پروژه

همگروه میشد فاتحش خونده بود تو یه مورد من به همراه همگروه بینوا ۴روز و۴شب نخوابیدم نتیجه

هم این شد که روز تحویل پروژه تا من ماشین رو پارک کنم دوست بیچاره ما در حال راه رفتن یه چرتی

زده بود و ماکت از دستش افتاده بود و شکسته بود انقدر مظلوم شده بود و من تو اون ۴روز انقدر ظالم

که دلم نیومد دعواش کنم.

۵-من بسیار آدم راز داری هستم ولی در عین حال یه مشکلی دارم که حرف تو دهنم نمیمونه مثلا

امکان نداره راز کسی رو فاش کنم ولی کافیه واسه یکی کادو تولدشو زود خریده باشم میمیرم تا بهش

نگم و خودمو نگه دارم.

۵-یه هوم لسی هست که هر روز میبینمش یه پسر جوون که فقط کافی استارباکس میخوره و هر روز

یه کتاب جدید دستشه و میخونه من به شدت حس میکنم اگه من هوم لس بودم یه چیزی میشدم تو

این مایه ها.یکی دیگه هم هست که یه خانمیه با یه عالمه وسیله که همیشه داره اینا رو مرتب میکنه

اونو هم میبینم میگم اگه عین اون پسره نمیشدم حتما این جوری میشدم چون سخت از وسایلی که

خاطره دارم  دل میکنم و بیرون میندازمشون.

اصلا هم اهل تقلب نیستم

حالا ۵ نفر بعدی مهتاعسل -نگینخانم شین البته دومین خانم شین و ساناز هستند که خوشحال

 میشم دعوتمو قبول کنند.

 

+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385ساعت 14:10 توسط مهدیس |