و امروزمثل یه خرس قطبی ۱۲ ساعت خوابیدم
بله ساعت ۵ صبح بود خوابیدم تا ۵ عصر.
دیروز هم ساعت ۱۰:۳۰ صبح از کلاس اومدم ۱۱ خوابیدم تا ۴:۳۰ عصر .
- پاسخ فرناز سیفی به حسین درخشان
-ماجرای هفتم بهمن به روایت فرناز
- آقای فرجام همخونه آلوچه خانوم عزیز شروع کردن به گذاشتن کتاب منتشر نشده آلوچه خانم
در این وبلاگ و تا حالا سه فصل رو گذاشتند.
پینوشت :(دومین اکتشاف در شهر به برکت وبلاگ)
جمعه گذشته رفتم مریم عزیزرو از نزدیک دیدم که هفته پیش ایمیل پرازلطفشو گرفته بودم و تازه
فهمیدم این مریم خانم گل که از اول اولا خواننده وبلاگ من بوده ۵ماهه همین جا تونیویورک سیتی
زندگی میکنه و ما خبر نداریم و بالاخره ما کشفش کردیم حالا هی بگید وبلاگ بده اگه این وبلاگ
نبود بنده این مریم خانم گل رو از کجا گیر میاوردم.
(اولین کشف مامان این پسر کوچولو مامانیه که اون موقع هنوز تشریف نیاورده بود .)
نمایی از بالا به شهری که هیچ ایده ای برای زندگی توش نداشتم حالا که فکر میکنم اون روز هم
مثل امروز گیج بودم گمشده ,منگ ,به حدی که بعد از سالها با دیدن پدرم یه آغوش ساده بدون
قطره ای اشک شد صحنه ای که سالها مرورش میکردم .
سیل تلفن بود که از فرودگاه شروع شد همه مشتاق بودند بدونند پدر و دختر بعد این همه سال چگونه
همدیگرو به آغوش کشیدند .
فاصله فرودگاه JFK تا منهتن صدای بابا تو گوشم بود وناهید .بابا که با ولع منو تو آیینه نگاه میکردو ناهید
که با رضایت به چهره رنگ پریده از هیجان اما شاد بابا خیره بود.ومن غرق در افکاری که خودم هم تعریفی
ازش نداشتم .
برف سنگینی حاشیه خیابانها رو احاطه کرده بود نمیدانستم لرزشم از سرمای هوا بود یا از هراسی که
از لحظه فرود تو دلم خونه کرده بود .سیمای شهر دلنشین نبود نه این که انتظار دیگری داشته باشم این
چشم من بود که چیزی را دلنشین نمیافت .
ورود به خانه ای که هیچ حس تعلقی به من نداد و دیدن تک تک چیزهایی که قبل از برنامه آمدنم, بابا
برای رفع دلتنگی و دلخوشی اینکه آمدنم نزدیک است خریده بود و هر بار برایم گفته بود .
....................
نگاه من نه نگاه یک توریست بود و نه نگاه کسی که آمده بودکه بماند.نمیدانم شاید نگاه یک خواب گرد
بود که پس از بیداری خود را گم کرده بود.
روزهای اول به میهمانی گذشت خانه های مختلف , آدمهای تکراری :" آقای ... دیدید می گفتیم کارش
درست میشه میاد ....خوب اینم دخترت دیگه چی میخوای ....." ولبخند پدر که در اوج شادی بود و
حس گناهی در دل من که چرا من به اندازه او شاد نیستم. نه اینکه من هم روزشماری میکردم
برای دیدنش؟
میهمانی ها که تمام شد شوق پدر بود و بی اشتیاقی من برای دیدن شهر و ..... آزرده میشد .
سالها هر جا که رفته بود بغضی شادیش را حرام کرده بود و حالا بی وجود این بغض میخواست
تلافی آن روزها را با من به شادی بنشیند .
ماهها گذشت من میگشتم اما نه مثل مهدیسی که همه میشناختند از دوربین حرفه ای که در
هر سفر همراهم بود و دغدغه ام گرفتن شات های ناب, خبری نبود این عادت دیرینه از همان زمان
فراموش شد مثل دست به قلم گرفتن مثل ولو شدن روی زمین و اسکیس زدن از جایی که مجذوبم
میکرد....
کسانی که اینجا با من آشنا شدند مهدیسی دیگر را میشناسند که شاید برای خود اوغریبه است.
بعد از ۵ ماه زمزمه های ماندن و اینکه حماقت است برگردی .چه ضمانتی است برای بار دیگر که
بازهم بخت یارت باشد. و دغدغه من, که بمانم و چیزی که هر بار با این فکر در دلم فرو میریخت.
ماندم آسان نبود اما ماندم شاید درک این جمله برای کسی که میخواند به همان اندازه آسان نباشد
اما آسان نبود نبود ........
تازه چشمم میدید یادم میاد بعد از ماهها برای بار اول سرم را وقتی در تایم اسکوئر قدم میزدم بلند کردم
و اطرافم را نگاه کردم جذاب بود زنده بود زندگی جریان داشت. دوباره تک تک موزه هایی که روزهای اول
دیده بودم دوره کردم این بار با لذت بیشتر ....
بعد ۱۰ ماه کار گرفتم محیط جدید ,کاری که دوست داشتم .از صبح تا شب و ویکندها کلاس. اما خوب بود
خیلی خوب .زمانی نبود برای برگشتن و یادآوری که چه کرده ام با خودم و کسی که خدا میداند چه اندازه
دوستش میداشتم دوستش میدارم و خواهم داشت .نه اینکه ذهنم خالی از این فکر بود بلکه مشغولیت,
مسئولیتی بود که مجال جولان به این افکار نمیداد.
............
تا چند ماه پیش در یک استراحت بین دو ترم و مرخصی از کار و سفر دیدم که این ۸ ماهی که با کار
خودم رو مشغول کردم به ظاهر پویا بوده و مثبت اما در واقع فرار بوده از افکاری که هر چند آزاردهنده
ولی واقعیت بوده و من چه دور شدم از خواسته هایم و ........
برگشتم کار را رها کردم باید انقدر زمان خالی می بود تا مزمزه کنم واقعیت را هرچند تلخ .به چیزی که در
آن سفر رسیدم ایمان دارم گاهی حرکت و پویایی با اینکه جلو رفتن است نسبت به نقطه صفر و شروع,
اما میتواند راهی باشد که دور از نقطه مطلوب باشد و شاید مجبور شوی کلی انرژی و زمان بگزاری برای
بازگشت به نقطه صفر و حرکتی دوباره .
گاهی رکود ظاهری و فکر کردن و مشخص کردن هدف و باز کردن گره های کور فکری , مثبت تر و پویاتر
است از هر جنبش وحرکتی.
ایستادم سکون سکوت و رسیدم به جواب سوالی که آزارم میداد آزارش میداد ."که اگر او نیاید من
برمیگردم؟" سوالی که مطرح نشده بود اما وجود داشت سخت بود که با خودم روراست باشم
جنگیدم با خودم, چمدان بستم که بروم اما ....
بعد از این بار, دیگر او پرسید با صدایی لرزان این بار جواب سخت تر بود بار پیش او نپرسیده بود ...
سکوت کردم جوابم آماده بود اما شهامت گفتنش نه ! خواست که صادق باشم و هر چه هست بگویم
گفتم :نه برنمیگردم و دلایلم را صادقانه گفتم. شکست , میدانم سخت بود شنیدنش با این که شاید
میدانست .شکستم از بیرحمی خودم اما ....
این روزها سخت میگذرد مثل روزهای اول گنگم و گمشده اما میدانم که برنخواهم گشت این را میدانم
اما با باقی مسئله چه خواهم کرد با دوری, چه خواهم کردبا کسی که دو سالی که این جا هستم و
چند ماهی که اروپا بودم( و خیلی پیش تر از اینها )را به انتظارم نشسته ,حمایتم کرده اما خسته است
خسته خیلی خسته و .... و چه خواهم کردبا خود که مدتی است رو به افسردگیم و در تلاشی سخت
برای ایستادن و ادامه, قوی بودن ,حفظ انگیزه قوی برای ورود به دوره دکترا .
سخت ترین چیز در دنیا بلاتکلیفی است آن هم در مورد یکی از رکن های اصلی زندگی .هر چه تلاش
میکنی پویا باشی میبینی دور باطل میزنی.
حرف زیاد است اما شاید باید سکوت کرد و باز هم صبر کرد و قوی بود کسی چه میداند شاید قویتر
باشم از چیزی که تصور میکنم.
۲۴ ژانویه ۲۰۰۷
بارونی میومد و بس.
ما رفتیم مسافرت و برگشتیم هوا یه دفعه تغییر کرد و حسابی سرد شد .کلاسها هم که از ۴شنبه
شروع شده اون تغییره هم که تو پست قبل گفتم هنوز ۱۰۰٪ نشده حالا تا ببینیم چی پیش میاد.
این هفته در تدارک تولد ۳۰ سالگی نیلو بودیم (
میدونم لجش میگیره حرف ۳۰ رو میزنم حالا میتونه
دو سال دیگه جبران کنه) و دیشب همه جمع شدیم و حسابی خوش گذشت .
دیروز هم دوست عزیز, بلاگر شخیص Siah جان رو دیدم هر چند خیلی زمانش کوتاه بود اما ممنون از
سیامک جان که روز آخری و گیرو دار رفتن وقت گذاشت و تونستیم یه گپ دوستانه بزنیم .
امیدوارم برعکس تصور خودش خیلی زود دوباره یه سفر بیاد نیویورک و بیشتر ببینیمش.