اینجا گفتم بزار برم خونه لباسمو عوض کنم گفت نه بیا زود کارت دارم
اولا که کلی شرمندش شدم کلی زحمت کشیده و خوراکیهای وطنی برام آورده و مهمتر از همه هدیه
بهروز رو.
خوب برم سر بحث حس نوستالژیکم .
نیلو نون سنگک و بربری آورده اینجا بربری از برکت سر ترکها پیدا
میشه ولی سنگک به هیچ وجه تو این شهر گیر نمیاد من هم بعد دو سال ونیم سنگک به دستم رسید
اومدم خونه بابا هم رفت بیرون کارداشت چایی درست کردم نون رو گذاشتم تست شد پنیر وگردو رو هم
آوردم .من هیچ وقت نه قند میخورم نه شکر ولی خواستم به شدت سنتی برگزارش کنم چایم رو شیرین
کردم و چشمتون روز بد نبینه با اولین لقمه یه حسی منو گرفت وبغضم شکست و زدم زیر گریه بوی -
سنگک کار خودشو کرده بود و اشکم راه افتاد حالا ازطرفی گریه میکنم ولی کوتاه هم نمیام و همین طور
به خوردن ادامه میدم (ولی راستش به چایم نتونستم لب بزنم آخرش کوتاه اومدم عوضش کردم و تلخ
خوردمش. ) خودم یه دفعه به کار خودم خندم گرفت تصور کنید نشسته بودم نون سنگک و پنیر گردو
میخوردم و گریه میکردم .
خدا آخر وعاقبت ما را خیر کند به قول عمو مرتضی گویا زیاد آمریکا مانده ایم (معمولا برای اشاره
کردن به دیوانه بودن طرف از این اصطلاح استفاده میکنه)
۲ مریم رو ببینم .ولی مگه دست منه وقتی خوابم نمیبره چی کار کنم مثلا دیشب که پست قبلی رو
نوشتم رفتم بخوابم دیدم نمیشه دوباره اومدم با یکی از دوستام تو ایران چت کردم که خودمم نفهمیدم
چی گفتم همش از این ![]()
![]()
میفرستادم و خلاصه با جون کندن ساعت۸صبح خوابیدم.
الان هم ۴ صبحه و ...ساعت ۳ نیلو زنگ زده از ایران با اولین زنگ برداشتم میگه ببخشید بیدارت کردم
ولی به درک دلم تنگ شده بود میگم نه بابا بیدارم .
امروز داره میره خونمون مامان وبهروز رو ببینه مامانم که هی زنگ میزنه که اینو بپزم یا این ؟؟ فکرکنم
نیلورو بکشه تقصیر منه گفتم نیلو شکمواه.
سه ربع با نیلو حرف زدم پست دیروز رو خونده بود ونگران بود و ... وای که چقدر دلم براش تنگ شده
این یه ماه خیلی کش اومد تا ۱۶ فکر کنم بیشتر هم کش بیاد.
..............
من به شما یه نصیحتی میکنم به ساعت پستای من نگاه کنید بعد ۲-۱ بود نخونید چون همش پراکنده-
گویی یه آدم خواب زده است که اومده داره چرت پرت بی ربط مینویسه.
الان ساعت ۳ نصفه شبه و بعد از یک ساعت صحبت کردن بافرناز یکم آرومم این فرناز یکی از دوستامه
که از کلاس اول دبستان با هم همکلاس بودیم و روی یه نیمکت(ودرضمن خونمون تو یک کوچه هم بود)
, تا دبیرستان که ایشون چون به مقدار متنابهی فرزانه بودند به مدرسه فرزانگان رفتند و ماهم که یه
نمه خنگ تشریف داشتیم سرجامون نشستیم .
بعدش ایشون از دانشکده پزشکی زنجان سر درآورد و من از دانشکده معماری قزوین بعدش که من اومدم
اینجا وایشون رفت برای گزروندن طرحش جزیره فکر کنم خارک اگه اشتباه نکنم و کلا شاید از وقتی من
اینجام فقط من ۳ بار برای تولدش زنگ زدم و اون دوبار برای تولد من و شاید یکی دو بار هم بیمناسبت
ولی هنوز فرنازتنها کسیه که گهگاهی حوصله حرف زدن با هیچ بشری رو ندارم و حسابی قاطیم دلم
میخواد باهاش حرف بزنم ایران که بودم همیشه کارم این بود این طور مواقع میرفتم دم خونشون و زنگ
میزدم بیاد پایین تو ماشین و مخشو میخوردم یا میرفتم رو پله ها مینشستیم و کلی حرف میزدیم و
بعدش انگار کلی از مسائل حل میشد فرناز خیلی خوب منو میشناسه خیلی رابطه خوبی داریم ولی
مهمترین مسئله اینه که فرناز تو همه شرایط خیلی منطقی به مسئله نگاه میکنه بهت کمک میکنه
خودت مسئله رو یه بار دیگه از دریچه های دیگه ببینی و یه دفعه میبینی چقدر بهتر میتونی فکر کنی
و.........
امشب حالم خیلی بد بود خیلی وقته بده .بدترین چیز اینه که تو خودت وا بمونی بدون فکر شمارشو
گرفتم و یک ساعت ونیم حرف زدیم حالا راحتترم کلی چیزای مزخرف که الکی فکرمو مشغول کرده بود
رو ریختم بیرون حالا با آرامش بیشتر میشه فکر کرد.
جوابش شاید یکم راحتم کنه.
کتونیمو درآوردم و جورابمو درآوردم هیچی نبود دیگه بی خیال شدم ولی این چیزه بی خیال نمیشد تا
امروز تو خونه بدون کفش دیدم باز یه چیزی داره فرو میره کف پام .
کف پامو نگاه کردم دیدم یه مو که شبیه مو ابرو یا مژه بود خوابیده زیر پوست کف پام و جای یه چشم
زیرش خالیه هر چی با ناخون سعی کردم دیدم نه نمیشه جا خوش کرده با موچین و قیچی ابرو ضد -
عفونی شده به جونش افتادم کارساز نبود رفتم یه سوزن برداشتم ومثلا ضد عفونیش کردم و یه تیکه
از پوستمو پاره کردم ومو رو کشیدم بیرون .خیلی طول کشید ولی کیف داد شانس آوردم که تازه دوش
گرفته بودم و پوستم نرم بود وگرنه عمرا جواب میداد.
پینوشت:
پی براه جون مو درنیاورده بود مو رفته بود از بیرون زیر پوستم