آدما رد میشدند وبرای من دودسته بودند آدمای بیخطر وآدمایی که چهرشون شبیه دزد خیالی من بود با گذر هر کدوم از اونا نفس راحتی میکشیدم .تو اون جمعیت یه چهره بی هیچ دلیل ظاهری این اطمینان رو به من داد که بلند بشم و ازپشت صدا کنم :"آقا آقا شما ایرونی هستید؟"واون برگشت خم شد و گفت :"آره دخترم چی شده؟"که من زدم زیر گریه وگفتم :"آقا من گم شدم آلمانی هم بلد نیستم کمکم میکنید ؟"بغلم کرد وگفت : "آره عزیزم الان میبرمت اون جایی که مال گمشده هاست گفتم :"نه برادرم گفته اگه گم شدم از جام تکون نخورم تا اون پیدام کنه "گفت باشه عزیزم اسمم رو پرسید و به کسی که همراهش بود به آلمانی چیزی گفت که من فقط اسمم رو متوجه شدم وخودش پیشم ایستاد چند دقیقه بعد اسممو و حتما یه چیزایی که یعنی گم شدم و... تو فروشگاه پخش شد چند دقیقه نگذشت که پلیس ودوست اون آقاهه و ناهید وفرشید اومدند رنگ فرشید مثل گچ پریده بود ومامانم که دیگه ....
هنوز قیافه اون آقا ایرونیه یادمه همه این اتفاق یه ساعت هم طول نکشید ولی تجربه ترسناکی بود که تا مدتها ترسش همراهم بود ولی هیچ وقت اون آرامشی که با برگشتن اون آقا وقتی صداش کردم رو یادم نمیره
......
مدتهاست که گم شدم همون جایی که بودم صبر کردم و تکون نخوردم خیلی میترسم دلم میخواد گریه کنم ولی ترسی بزرگتراشکمو خشک کرده کاش میشد کسی روصدا کنم برگرده و آروم بشم دیگه نترسم وراحت گریه کنم بدون ترس از اینکه کسی بفهمه گم شدم کاش همه گم شدنا اونقدر کوتاه بود کاش...