<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> مهدیس </title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 20 Aug 2007 09:16:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گمشده</title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>یک بار وقتی ۷سالم بود توی یک فروشگاه بزرگ توی یه شهر نه چندان آشنا که زبون مردمش&amp;nbsp;رو بلد نبودم گم شدم نشستم همون جایی که بودم سعی کردم اشکم سرازیر نشه تا کسی بفهمه گم شدم چشام&amp;nbsp;همین طور بین جمعیتی که رد میشد دنبال یه چهره آشنا&amp;nbsp;بود گوشام به دنبال&amp;nbsp;یه صدای آشنا بود ... ولی تموم اون مدت&amp;nbsp;یادم&amp;nbsp;بود&amp;nbsp; که نباید از جام&amp;nbsp;تکون بخورم چون بیشتر گم میشم وناهید وفرشید دیرتر&amp;nbsp;(مامان&amp;nbsp;وبرادرم)پیدام&amp;nbsp;میکنند&amp;nbsp;.اینو فرشید قبلا بهم گفته بود.قلبم تند میزدخیلی از این که دیگه ناهیدو نبینم میترسیدم. قیافه ترسناک کسی رو که منو میدزده رو تجسم میکردم و دلم میخواست زارزار بزنم زیر گریه ولی از گریه بیشتر میترسیدم چون فکر میکردم اگه گریه کنم اون دزدی که در کمینه میفهمه من تنهام وگم شدم ومیاد ومنو میبره وناهید هیچ وقت پیدام نمیکنه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدما رد میشدند وبرای من دودسته بودند آدمای بیخطر وآدمایی که چهرشون شبیه دزد خیالی من بود با گذر هر کدوم از اونا نفس راحتی میکشیدم .تو اون جمعیت یه چهره بی هیچ دلیل ظاهری این اطمینان رو به من داد که بلند بشم و ازپشت صدا کنم :&quot;آقا آقا شما ایرونی هستید؟&quot;واون برگشت خم شد و گفت :&quot;آره دخترم چی&amp;nbsp; شده؟&quot;که من زدم زیر گریه وگفتم :&quot;آقا من گم شدم آلمانی هم بلد نیستم کمکم میکنید ؟&quot;بغلم کرد وگفت : &quot;آره عزیزم الان میبرمت اون جایی که مال گمشده هاست گفتم :&quot;نه برادرم گفته اگه گم شدم از جام تکون نخورم تا اون پیدام کنه &quot;گفت باشه عزیزم اسمم رو پرسید و به کسی که همراهش بود به آلمانی چیزی گفت که من فقط اسمم&amp;nbsp; رو متوجه شدم وخودش پیشم ایستاد چند دقیقه بعد اسممو و حتما یه چیزایی که یعنی گم شدم و... تو فروشگاه پخش شد&amp;nbsp;چند دقیقه نگذشت که پلیس ودوست اون آقاهه و ناهید وفرشید اومدند رنگ فرشید مثل گچ&amp;nbsp;پریده&amp;nbsp;بود ومامانم که دیگه&amp;nbsp;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز&amp;nbsp;قیافه اون آقا ایرونیه یادمه&amp;nbsp;همه این اتفاق یه ساعت هم طول نکشید ولی تجربه&amp;nbsp;ترسناکی بود که&amp;nbsp;تا مدتها&amp;nbsp;ترسش همراهم&amp;nbsp;بود ولی هیچ وقت اون آرامشی&amp;nbsp;که با برگشتن اون آقا وقتی صداش&amp;nbsp;کردم رو&amp;nbsp;یادم&amp;nbsp;نمیره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتهاست که گم شدم همون جایی که بودم صبر کردم و تکون نخوردم خیلی میترسم دلم میخواد گریه کنم ولی ترسی بزرگتراشکمو خشک کرده کاش میشد کسی روصدا کنم برگرده و آروم بشم دیگه نترسم وراحت گریه کنم بدون ترس از اینکه کسی بفهمه گم شدم کاش همه گم شدنا اونقدر کوتاه بود کاش...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Aug 2007 09:16:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاهکارهای مهدیس( قسمت nام)</title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>همین الان از مهمونی برگشتم امروز به اندازه ای سردرد داشتم که تمام روز استراحت میکردم که شب
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بتونم مهمونی رو برم برای همین هم خیلی دیر دوش گرفتم وباعجله آماده شدم لباسمو از قبل انتخاب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کرده بودم این لباس رو مدتیه خریدم ولی تا حالا یه بارهم نپوشیده بودمش موهامو خشک کردم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرایش کردم ولباسمو پوشیدم وباعجله رفتم حدود ۴۰-۳۰ نفر مهمون که نصف این تعداد از اون دسته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمهایی هستند که نه تنها دقت میکنند چی پوشیدی بلکه مارک وگاهی سایزرو هم تهشو درمیارند و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخصوصا سه چهار تاشون فقط دورهم جمع میشند که که&amp;nbsp;کیف Louis Vuitton و Chanel....جدیدشونو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم نشون بدند خلاصه من که تو باغ این حرفا نیستم اینا روگفتم که بگم چه گندی زدم الان برگشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه جلو آینه یه دفعه میبینم واییییییییییییی مارک وقیمت لباسمو یادم رفته بکنم البته لباس دو لایه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بود یعنی آستر داشت ویه لایه نازک روش واین مارک مابین این دولایه آویزون بود موهام باز بود وقسمتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از مارک رو پوشونده بود ولی از ضایع بودنش کم نمیکرد نمیدونم یه نفر آدم پیدا نشد که به فکر آبروی من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه بگه دختر حواس پرت اینو بکن شایدم فکر کردن مخصوصا نکندمش فرداببرم پسش بدم اولش کلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرص خوردم بعد دیدم کارم خیر بوده حداقل انرژی اون چند نفر برای حدس زدن مارک وحتی قیمت لباس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یکی هدر نرفته وسریع رفتند سراغ موردهای بعدی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;میبینید مثبت نگری مهدیس حواس جمعو.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jul 2007 06:55:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>4تیر</title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-225.aspx</link>
<description>سومین &amp;nbsp;سال را سکوت میکنم که با خواندنش دلم نسوزد. </description>
<pubDate>Mon, 25 Jun 2007 06:46:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=225</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-225.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>از جمع دوستان عزیز فقط من موندم ونیلووپریسا&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;.همه بچه ها رفتند ایران دیدن خونوادهاشون البته 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیلو عید ایران بوددر نتیجه من وپریسا میمونیم که گوشامون آویزونه وسعی میکنیم ازشدت حسودی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم که تا&amp;nbsp;از کلاس اومدم بیرون از ایران زنگ زدند که مهدیس جان ما خوبیم نگران نباشی اگه خبر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زلزله روشنیدی و از همون موقع دل تو دلم نیست&amp;nbsp;. به خودم میگم دلیلی نداره منفی بافی کنم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر زلزله شدید و ...باشم اما نتیجه باز هم هراس وترسه وموج افکار منفی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 Jun 2007 06:38:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>گاهی فکرمیکنم یک شب مغزم از حجم این همه فکر متلاشی میشه .کم حرف شدم و بیشترین
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقت و انرژیم صرف فکر کردن میشه فکر کردن&amp;nbsp;و&amp;nbsp;فکر کردن ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jun 2007 06:28:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>ای بابا عجب گرد و خاکی گرفته این وبلاگو گفتم بیام اینو بنویسم که ابراز وجودی کرده باشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مدت روزام این طوری میگذره:کلاس ,کتاب خوندن, ورزش که خدا میدونه اگه این ورزش نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این دو ماه ونیم گذشته روحیه من چقدر بد و گند بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا کم حرفم ,خیلی کم حرف. دوست دارم خودم باشم وخودم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 May 2007 05:27:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی از نوع شکمی</title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>امشب نیلو زنگ زد من جیم بودم و هدفون تو گوشم بود و نشنیدم بعدش بهش زنگ زدم گفت بدو بیا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا گفتم بزار برم خونه لباسمو عوض کنم گفت نه بیا زود کارت دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولا که کلی شرمندش شدم کلی زحمت کشیده و خوراکیهای وطنی&amp;nbsp;&amp;nbsp;برام آورده و مهمتر از همه هدیه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهروز رو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب برم سر بحث حس نوستالژیکم .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;نیلو نون سنگک و بربری آورده اینجا بربری از برکت سر ترکها پیدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میشه ولی سنگک به هیچ وجه تو این شهر گیر نمیاد من هم بعد دو سال ونیم سنگک به دستم رسید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم خونه بابا هم رفت بیرون کارداشت چایی درست کردم نون رو گذاشتم تست شد پنیر وگردو رو هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوردم .من هیچ وقت نه قند میخورم نه شکر ولی خواستم به شدت سنتی برگزارش کنم چایم رو شیرین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کردم و چشمتون روز بد نبینه با اولین لقمه یه حسی منو گرفت وبغضم شکست و زدم زیر گریه بوی -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنگک کار خودشو کرده بود و اشکم راه افتاد حالا ازطرفی گریه میکنم ولی کوتاه هم نمیام و همین طور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خوردن ادامه میدم (ولی راستش به چایم نتونستم لب بزنم آخرش کوتاه اومدم عوضش کردم و تلخ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوردمش. ) خودم یه دفعه به کار خودم خندم گرفت تصور کنید نشسته بودم نون سنگک و پنیر گردو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوردم و گریه میکردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا آخر وعاقبت ما را خیر کند به قول عمو مرتضی گویا زیاد&amp;nbsp;&amp;nbsp;آمریکا مانده ایم (معمولا&amp;nbsp;برای اشاره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کردن به دیوانه بودن طرف از این اصطلاح استفاده میکنه)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2007 04:05:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخ جون</title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>فردا شب نیلو جونم میاد هورااااااااااااا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2007 04:53:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>امشب قرار بود زود بخوابم که فردا زود بیداربشم و تاظهر کارامو انجام بدم و برم جیم که بعداز ساعت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ مریم رو ببینم .ولی مگه دست منه وقتی خوابم نمیبره چی کار کنم مثلا دیشب که پست قبلی رو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتم رفتم بخوابم دیدم نمیشه دوباره اومدم با یکی از دوستام تو ایران چت کردم که خودمم نفهمیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی گفتم همش از این &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;میفرستادم و خلاصه با جون کندن ساعت۸صبح خوابیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم ۴ صبحه و ...ساعت ۳ نیلو زنگ زده از ایران با اولین زنگ برداشتم میگه ببخشید بیدارت کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی به درک دلم تنگ شده بود میگم نه بابا بیدارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز داره میره خونمون مامان وبهروز رو ببینه مامانم که هی زنگ میزنه که اینو بپزم یا این ؟؟ فکرکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیلورو بکشه تقصیر منه گفتم نیلو شکمواه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه ربع با نیلو حرف زدم پست دیروز رو خونده بود ونگران بود و ... وای که چقدر دلم براش تنگ شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یه ماه خیلی کش اومد تا ۱۶ فکر کنم بیشتر هم کش بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به شما یه نصیحتی میکنم به ساعت پستای من نگاه کنید بعد ۲-۱ بود نخونید چون همش پراکنده-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گویی یه آدم خواب زده است که اومده داره چرت پرت بی ربط مینویسه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Apr 2007 09:03:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان ساعت ۳ نصفه شبه و بعد از یک ساعت صحبت کردن بافرناز یکم آرومم این فرناز یکی از دوستامه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که از کلاس اول دبستان با هم همکلاس&amp;nbsp;بودیم و روی یه نیمکت(ودرضمن خونمون تو یک کوچه هم بود)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;,&amp;nbsp;تا دبیرستان که&amp;nbsp;ایشون&amp;nbsp;چون به مقدار متنابهی&amp;nbsp;فرزانه بودند به مدرسه&amp;nbsp;فرزانگان رفتند و ماهم که یه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمه خنگ تشریف داشتیم سرجامون نشستیم&amp;nbsp;.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش ایشون از دانشکده پزشکی زنجان سر درآورد و من از دانشکده معماری قزوین بعدش که من اومدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا وایشون رفت برای گزروندن طرحش جزیره فکر کنم خارک اگه اشتباه نکنم و کلا شاید از وقتی من &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجام فقط من ۳ بار برای تولدش زنگ زدم و اون دوبار برای تولد من و شاید یکی دو بار هم بیمناسبت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی هنوز فرنازتنها کسیه که گهگاهی حوصله حرف زدن با هیچ بشری رو ندارم و حسابی قاطیم دلم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواد باهاش حرف بزنم ایران که بودم همیشه کارم این بود این طور مواقع میرفتم دم خونشون و زنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میزدم بیاد&amp;nbsp;پایین تو ماشین و مخشو میخوردم یا میرفتم رو پله ها مینشستیم و&amp;nbsp;کلی&amp;nbsp;حرف میزدیم و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش انگار کلی از مسائل&amp;nbsp;حل میشد فرناز&amp;nbsp;خیلی خوب منو میشناسه خیلی رابطه&amp;nbsp;خوبی داریم ولی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهمترین مسئله اینه که&amp;nbsp;فرناز تو همه شرایط خیلی منطقی به مسئله نگاه میکنه بهت کمک میکنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودت مسئله رو یه بار دیگه&amp;nbsp;از دریچه های دیگه ببینی و یه دفعه میبینی چقدر&amp;nbsp;بهتر میتونی فکر کنی&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و.........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب&amp;nbsp;حالم&amp;nbsp;خیلی بد بود&amp;nbsp;خیلی وقته بده&amp;nbsp;.بدترین چیز اینه که تو خودت وا بمونی&amp;nbsp;بدون&amp;nbsp;فکر شمارشو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرفتم و یک ساعت ونیم&amp;nbsp;حرف&amp;nbsp;زدیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;حالا راحتترم کلی چیزای مزخرف که الکی فکرمو مشغول کرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو ریختم بیرون حالا با آرامش بیشتر میشه فکر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Apr 2007 08:46:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahdiseashegh&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>mahdiseashegh</dc:creator>
<guid>http://mahdiseashegh.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
